تمرین نوشت7


بارها پیش از این، این لحظه را در خیالم مجسم کرده بودم. موسیقی دلخواهم را پس زمینه اش گذاشته بودم و خوب گوش داده بودم. حواسم را حسابی جمع کرده بودم که بازی خراب نشود. خوب نقشم را بازی کنم. حواسم را حسابی جمع کرده بودم که بازی، بازی بماند.

آن قدر این کار را تکرار کرده ام که نمی دانم این بار هم جدی جدی بازی است یا بازی جدی شده و دیگر شوخی بردار نیست. فهمم نمی شود آن قدر که باید، سبک شده ام یا نه. این حسیست که حالا دارم. حالا که قرار است برایم یک تشییع جنازه با شکوه ترتیب بدهند. توی یک آمفی تئاتر دور هم جمع شوند و مرا بزرگ بدارند. بخندند، بگریند و برای نداشتنم آه بکشند و برای از دست دادنم حسرت بخورند.

دلم می خواهد اولین بازتاب خبر نبودنم را در چهره تک تکشان ببینم. مخصوصا...

پیش از این توی همه خیالاتم، او بعد از عزیزانی که مجسم کردن حالشان توی آن لحظات اول احتیاج به تبحر خاصی ندارد؛ اولین کسی بود که کمرش می شکست!

باور نمی کرد، خم می شد و در خود می شکست. تکیه گاهی می جست... تکیه گاهش را هم می شناختم.

توی خیالم حسابی کیف می کردم و از این همه احساسات شرمنده می شدم

عکسم را می دیدم که بزرگ گذاشته اند کنار  یک میز و کنارش هم تا بخواهی شمع و عود و دود به پا کرده اند. توی عکسم دارم می خندم و نگاه و قیافه ام هم آن قدر ها که باید سوزناک هست. آنقدر که همه را فهم شود که ناکام رفته ام .

خبر دارد کم کم درز می کند. واکنش دوستان نزدیکم همان است که توی خیالاتم هم بود. همان که باید باشد. 

حالا تقریبا همه فهمیده اند. هنوز از عکسم هیچ خبری نیست. تقریبا همگی هنوز در وادی حیرتند و باور نکرده اند. او هم همانطور که می خواستم، همان طور که فکر می کردم، باور نکرد... با استیصال به دور و برش نگاهی کرد و با استیصال سر جایش خشک شد. کمی بعد، اشک هایش هیستریک، سر خوردند و جلویشان را گرفت و دنبال منبعی گشت که خبر را تکذیب کند. یا کسی که کاری برایش بکند، خنده تلخی زد و گفت برای چه باید این اتفاق افتاده باشد. بعد، دلش هری ریخت پایین و سر جایش دوباره خشک شد. بعد نگاهش را به جای نامعلومی دوخت. این جا بود که طاقت نیاوردم و استیصالش را تا این حد تاب نیاوردم. حقیقتا نمی دانست باید چه کند و این آزار دهنده بود. خصوصا برای کسی که همه آتش ها از گور خودش برمی خاست! و می توانست این صحنه را برای همیشه حذف کند. این جا بود که کمی لرزیدم. چون دقیقا نمی دانستم می توانم این صحنه دلخراش را حذف کنم و همه چیز را به عقب برگردانم یا نه؟!

برای همین از ترس، بی خیال شدم و ترجیح دادم همین طور خاموش، ادامه اش را ببینم.

این جا بودیم که بی کسی کسی را نمی شد  دید و ساکت نشست. نمی شد طرفش رفت و موهایش را نوازش کرد و بودن خود را به رخش کشید چون ترسی بود  از نبودن، که مانع پدید آمدن یک صحنه عاشقانه می شد.

تکیه گاه دلخواهم از راه می رسد و نفسی می کشم. می آید و از پشت دستش را روی شانه های پهنش می گذارد . خدا را شکر می کنم که تا شکستن و خم شدن پیش نرفته بود که او رسید.

رهایشان می کنم که با هم خوش باشند. فقط این قدر می بینم که توی آغوش همند و پشتش به نوازش های تکیه گاه، محکم تر می شود.

هنوز عکسم در و دیوار را پر نکرده. طبق محاسباتم باید الان اوج شکوه قصه باشد و نیست.

یک عکس کوچک که تویش از همیشه افتضاح تر و بدریخت تر افتاده ام را آورده اند گذاشته اند روی همان میز معهود. دوستان زحمت خرما و حلوایش را هم کشیده اند. شعله شمعی هم زینت بخش محفل تنهایی ام شده. حسابی غریب افتاده ام روی میز!

هیچ مراسمی برگزار نمی شود و کسی بزرگم نمی دارد!. زبان ها به نصیح گشوده شده که مرگ، جوان و پیر نمی شناسد و سام و ناسالم حالیش نیست و روزی می رسد که...

گوشه ای نشسته و آرام شقیقه هایش را فشار می دهد. بر خلاف تصورم توی این مدت کوتاه اصلا پیر نشده! و شقیقه هایش هم، رنگ قبل است...

ادامه اش دیگر دارد حالم را بهم می زند. کات! می خواهم بیدار شوم. کسی نمی فهمد. همه زورم را می زنم که بلند شوم. نمی شود. ترس جدی شدن بازی فلجم می کند.

بازی جدی شده. این را از دستی که از توی موهایش رد می شود می فهمم. نوازشم را پاسخی نمی دهند. شواهد که این طور نشان می دهند : راستی راستی مرده ام!

باور نمی کنم.

بی جهت پرسه می زنم و خودم را به این و آن م یکوبم و از تویشان رد می شوم.

خودم را سر قبر می بینم . همه رفته اند. هر که باید خلوت می کرده هم رفته. فقط یکی مانده که در حضور دیگران نمی توانسته جلو بیاید.

ظاهرا دارد با خودش کنار می آید باور کردنی نیست! مغموم هست اما چاره دیگری ندارد!

سعی می کنم هلش بدهم توی قبر. اصلا قرار نبوده ما بی هم بمانیم... کاش می شد با آجری چیزی توی سرش می کوبیدم. تقلا می کنم که به من ملحق شود.. همین طور که دست و پا می زنم از خواب می پرم. عرق سردی به تنم نشسته. فردا حال همه شان را جا می آورم!

_____________________________________________________________

پس نوشت :

بعدا تکمیل خواهد شد!







تمرین نوشت 4


حاجی دستی به محاسن جوگندمی اش کشید و زیر لب لا اله الا الله غلیظی بلغور کرد. چند قدمی توی اتاق زد و خانم بچه ها را زیر چشمی پایید و دستی روی سر آقا زاده اش کشید. موهای خرمایی رنگ پسرک و انگشتر عقیق حاجی روی نیمچه زمینه انگشت های  کلفت و کشیده حاجی  که تا حدودی مردانه می نمود، ترکیب جالبی پدید آورده بود. خاصه وقتی که پسرک که هنوز پشت لبش سبز نشده بود، صورت سفید و پرش را رو به حاجی گرفت و انگشت های حاجی همان طور که دسته تنکی از موهای خوشرنگ پسر را در دست داشت، بی حرکت ایستاد. پسر معصومانه پدرش را نگاه می کرد و قند توی دل حاجی آب می شد. حاجی لبخند بزرگترانه و متفکرانه ای  زد و به قدم زدن ادامه داد.  قدم زدن و تسبیح گرداندن دور اتاق که افاقه نکرد، کتش را از روی جا لباسی برداشت و از در اتاق بیرون زد. خون، خون حاجی را می خورد.

چند دقیقه بعد، حاجی توی پارکینگ بود و زیر لب ذکر می گفت و کظم غیض می کرد. پسرکی دیلاق گوشه پارکینگ با توپ پلاستیکی و زهوار درفته اش شوت می کرد طرف پسرک دیگری که ظاهرا برادرش بود، کوتاه بود و آب بینی اش را چند ثانیه یکبار با پیراهنش پاک میکرد و با هر شوت، فحشی هم از طرف برادر بزرگترش دریافت می کرد.

حاجی که تسبیح گرداندن، دردش را دوا نمی کرد، چند تا فحش آبدار و ناموسی روانه پسر ها کرد و دنبالشان دوید و به هن و هن افتاد، بچه ها از رو نرفتند و جوابش را دادند و حاجی هم حرامزاده و چند تا فحش آبدارتر را که برای مادرشان کنار گذاشته بود، خرج کرد و پسر ها در رفتند.

حاجی بفهمی نفهمی سبک شده بود.

زن حاجی، نگران، از کنار پنجره تکان نمی خورد و کوچه را می پایید. حاجی از در مجتمع بیرون نرفته بود. با یک دست، محکم روی دست دیگرش کوبید و دست کوبنده را گزید. فحشی نثار زن کرد که از گفتنش معذوریم؛ و سپس پرده را انداخت.

مرد های مجتمع به همراه حاجی کم کم توی پارکینگ جمع شدند تا تصمیم مهمی بگیرند. جلسه جز پاره ای بد اموزی چیز دیگری نداشت و الحمد للله  با عاقبت بخیری حاضرین و غایبین به اتمام رسید. مردهای مجتمع خوشحال بودند. زن ها هنوز نگران خارج نشدن شوهرهایشان از در مجتمع، ضمن گرامی داشت یاد زن، پرده اتاق را کنار می زدند و باز برش می گرداندند سر جای اولش.

رگ های حاجی و مرد های مجتمع کم  کم از حالت انقباض خارج می شد. اما زن ها هنوز از نگرانی در نیامده بودند.

زن توی اتاقش نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت. هر چند ثانیه یکبار هم سرش را می اورد بالا و فحشی نثار پسر ها می کرد و گریه اش شدت می یافت. موهای دخترش را توی دستش گرفت، بوسه ای به سر دخترک زد و سرش را به سر دختر چسباند . بعد با حالتی غیر ارادی  شروع کرد به داد و هوار کردن و موهای دختر را کشید و بعد با دستش به سر دختر کوبید و او را بدبخت و مفلوک خواند. گوشی تلفن را که آخرین بار بعد از تماس حاجی با شدت قطع شده بود به سمت دیوار روبرویی پرت کرد و فحشی هم نثار مرد کرد.

مرد  قبل از حاجی و تقریبا نفر یکی مانده به آخری بود که با زن تماس گرفته بود.

اثاث خانه زن کم کم، کمتر می شد و  اب و رنگ قیافه اش هم کم کم به خشکی و زردی می گرایید.

رگ های گردن حاجی و مرد های مجتمع هم کم کم منبسط تر می شد و خون بیشتری توش جریان پیدا می کرد.

یخچال خانه زن هر روز خالی تر می شد و فحش های پسرها موقع شوت زدن به توپ آبدارتر.

زن های مجتمع، اما هنوز نگران بودند و همسر هایشان را زیر چشمی جور دیگری نگاه می کردند. به دیده شکی آمیخته با حسرت و خشمی آمیخته با حسادت. کینه ی زنانه و عذاب اوری هم به جانشان افتاده بود که فقط یک راه درمان داشت.

قافیه کم کم بر زن تنگ شد. گوشی تلفن هم متاسفانه آنقدرها که باید خرد نشده بود. همین شد که مردی که قبل از حاجی زنگی زده بود، دوباره تماس گرفت.

مرد که سر و کله اش اطراف مجتمع پیدا شد، پرده های  پنجره های سمت کوچه مجتمع، به نوبت تکان خورد و  آخر سر هم افتاد. مرد های مجتمع چند دقیقه بعد توی پارکینگ و کنار در ورودی تجمع کرده بودند.

زن یواش و بی سر و صدا از پله ها پایین آمد و  به سمت در مجتمع رفت. در را باز کرد و پایش را داخل کوچه گذاشت. اطراف را پایید و به سمت ماشین مرد رفت.

زن را خر کش از ماشین مرد دور می کردند. رگ های گردن حاجی قلمبه شده بود قدِ چی!.

پنجره آپارتمان زن باز شده بود و وسایلش دانه دانه پایین می ریخت. زن ها از کنار پنجره و توی پارکینگ به اندازه بضاعتشان، فحشی، بد و بیراهی، چیزی نثار زن میکردند.

پسر بزرگ و دیلاق زن لگد می زد توی شکم حاجی و فحش های رکیک می داد. حاجی هم بعد از هر لا اله الا الله جواب دندان شکنی بهش می داد و رگ گردن مرد ها هی بیشتر ورم می کرد.

پسر کوچک زن گوشه ای نشسته بود و فحش می داد و گریه می کرد.

دختر زن توی اتاق چمباتمه زده بود و هق هق می زد. زن ها کنفرانس گذاشته بودند و به فتحشان توی خانه زندگی زن ادامه می دادند. حاجی خون دویده بود توی صورتش و بفهمی نفهمی لبخند رضایت به لب داشت.  یکی از مردها سیگاری آتش زده بود و همچنان زیر لب به زن فحش می داد. رگ های گردن مرد ها کم کم منبسط می شد و صورتشان گل می انداخت.



_________________________________________________________

پس نوشت :

چند وقتیست دلم نمی اید نم نم باران و چم های دانشگاه را رها کنم و شب قشنگش را با نیم ساعت دیر و زود رسیدن به خانه عوض کنم.

چند وقتی هست که کلا اتفاقات دیگری هم می افتد و نمی افتد......

هییییییییییییییییییییییییی! حالا فعلا بی خیال!




تمرین نوشت 3

از این که هر از گاهی ساعتم رانگاه کنم و آهی کوچک بکشم و ابروهایم را به حالت اخم، بفهمی نفهمی کج و معموج کنم، یکجورهایی خوشم می آید. گرچه متوقف شدن در ترافیک و معطل اتوبوس و تاکسی ماندن، در کل چیز لذت بخشی نیست؛ ولی اینکه همه بفهمند تو آدم پرکار و پر مشغله ای هستی و کلا وقتت پر است، احساس خوبی به آدم می دهد. عصبی بودن بابت روزمرگی ها و ژستش راگرفتن هم تا حدودی آدم را خوش تیپ تر و جذاب تر نشان می دهد. یک مهندس درست و حسابی، یک آدم حسابی تمام عیار!

بالاخره اتوبوس لعنتی آمد. زیادی زست گرفتن و خوش تیپ بودن هم حوصله آدم را سر می برد. بهتر است مجالی و اعصابی بماند برای لبخند های تصنعی همراه با ادا و اطوار برای ملت، که آستانه تحمل بالای آدم هم مجال برای ظهور بیابد.

چند تا تذکر لسانی به آدم هایی که با بی فرهنگی تمام سوار اتوبوس می شوند، هم حق و حقوق دز حال پایمالی آدم را از خطر نجات می دهد و هم می تواند متعهد بودن شخص به جامعه اش را اثبات کند و هم مهندسی و درک درست موقعیت را.

این آدم ها هیچی از تذکر لسانی حالیشان نمی شود. از روی سر و کله هم رد می شوند و خودشان را توی اتوبوس پرتاب می کنند. غر غرهای زیر لبم را نمی فهمند. کیف یک خانم بی فرهنگ توی صورتم می خورد. دلم می خواهد حقش ا بگذارم کف دستش. آرنج بغلی محکم فرو می رود توی پهلویم. آن یکی هم دارد همین طور از پشت هول می دهد. خنده هایم دارد هیستریک می شود. تذکر هایم توی هوا حل میشود. تقریبا دارم عربده می زنم و همزمان له می شوم. کسی نمی فهمد.

دیگر آن رویم را بالا آورده اند. اصلا چنین وضعیتی در شان من نیست. خودم را باز می یابم و سر پا می ایستم. نفس عمیقی می کشم و با دو دست چنان اطرافم را کنار می زنم که حساب کار دست این اطرافیان زبان فهم ونافهمم بیاید. همین طوری جمعیت را می زنم کنار و بی توجه به دهان های نیمه بازشان، دختری را که قصد نشستن روی یکی از صندلی های ردیف آخر را دارد، به زور پایین می کشم و جایش مینشینم.جماعت انگار فریفته برق نگاهم شده اند. میخکوب بهم زل زده اند و چشم بر نمی دارند. برای اینکه زیادی بهشان رو ندهم بدون اینکه نگاهشان کنم و با غیظ تمام می گویم : احمق ها!! کجایید که ببینید برق چشم های خانم مهندس همه تان را کور می کند؟!

نمی دانم دقیقا نگاهم همان برق سابق را دارد یا نه؟ حتی ترس برم می دارد که نکند فروغ چشم هایم کم کم افول کرده باشد؟ اما نه! دو تا دختر که جلویم نشسته اند دارند از ترس می لرزند و نگاه های حاکی از ترسشان را هر از گاهی به من می دوزند و بعد زیر لبی در مورد برق نگاه و ابهتم با هم چ پچ می کنند به گانم شخصیتم کم و بیش مجذوبشان کرده. امیدوارم هوای خودشان را داشته باشند و بی جهت عصبی ام نکنند. حال و حوصله ندارم. یک وقتی دیدی دوباره آن رویم بالا آمد و هر دوشان را لت و پار کردم.

راننده کودن تر از آنیست که فکر می کردم. بد ترین مسیر ممکن را انتخاب کرده. جوری که صدایم از این انتهای اتوبوس بهش برسد، میگویم: ابله! ما رو از مسیری آوردی که بستنی فروش ها برامون آواز بخونند؟!

زیر لب همچنان به راننده فحش می دهم. جماعت داخل اتوبوس و آن دو تا دختر جلویی به نشانه تایید نگاهم می کنند و زیر لب جسارتم را تحسین می کنند. می شودگفت تقریبا، آن رویم، دیگر به طور کامل بالا آمده... این تهی مغز ها هنوز عصبانیت خانم مهندس را ندیده اند.....



__________________________________________________________

حالا فعلا هیچی!

باز هم توضیح ضروری : اینها تمرین نوشت بوده و فقط می توانند بخشی از یک داستان  و یا در موارد معدودی یک داستانک به حساب بیایند. البت آنهم تمرینی. باز دیدم در کامنت ها راوی را به جهت اول شخص بودن، خود بنده فرض کرده اند از این رو توضیح دادم. خلاص!





تمرین نوشت2

/* /*]]>*/ انگشتانم را روی فرمان ماشین به حرکت در آورده بودم و ضرب گرفته بودم. صدای  ترانه نامجو هنوز نسبتا خفیف بود و خیلی درگیرت نمی کرد. خاصه اینکه توی ذهنت هم بخواهی همه اتفاقات چند روز اخیرت را مرور کنی و توی این مرور خاطره ها به بعضی هایش که لابد به این ترانه نامجو ، کمی تا قسمتی مربوط می شوند، اهمیت چندانی ندهی؛ اینطوری نامجو که هیچ  گنده تر از او هم_ اگر حتی عربده هم بزنند_ افاقه نمی کند. هنوز هیچ ترانه و صدای سوزناکی نمی توانست از پا درم بیاورد که سر چهار راه و چراغ قرمز لعنتی اش بزنگاهی شد برای دیدن  چند تا آدمی که حکم پونه دم لانه مار را دارند. شرط ادب و مروت اجباری و همکاری، حکم می کرد به روی خودم بیاورم و با بوقی گرم به استقبالشان بروم و سرِ از پنجره بیرون رفته ام با لبخندی تصنعی به درون بخواندشان. خدا را شکر سه نفری عقب جا می شدند و به سر هیچ کدامشان هم نزد که  خواهان ابراز صمیمیت بیشتر شود و کنار راکب را به پشتش ترجیح دهد. یک کمی که رفتیم، آلرژی ژا ترین  پونه نشسته، را از آیینه جلو پاییدم و حواسم تا حدودی که سرنشینان را فهم شود، از هدایت مرکب پرت شد. ثانیه ای نگذشته به خودم آمدم  و وسوسه ای به جانم افتاده، رهابم نکرد. نمی دانم دقیقا از جان آن پونه بخت برگشته چه می خواستم، اما حالت نگاه رقت بر انگیزش که مثلا سعی می کرد سرش را پایین بیندازد تا  تابلوی فلک زدگی اش عالم و آدم را به تماشا وا ندارد؛ حواسم را متوجه ترانه  و عربده ها و سوز و گداز های نامجو کرد. در اقدامی نه دقیقا خودآگاهانه، صدای ضبط ماشین را بیشتر کردم و از پشت عینک آفتابی که نعمتیست برای پوشاندن نگاه، غیر مستقیم تصویر عکس العملش را در آیینه ماشین به تماشا نشستم. وقتی دیدم کمی جا بجا و رنگ به رنگ شد، نامردی نکردم و ادامه دادم.  اگر جوری می خندیدم که دندان هایم هویدا می شد، شاید می شد برق دندانی تیز را در گوشه دهانم به وضوح دید، اما بدجنسی ام را پشت شیشه های تیره و لب های به هم قفل شده ام پنهان کردم و ادامه دادم. صدای ضبط را بیشتر کردم و چهره ای بی خیال تر به خودم گرفتم....... تو اکنون ز عشقم گریزانی، غمم را زچشمم نمی خوانی..... بیشترش کردم و ضرباهنگ انگشتانم را روی فرمان تندتر کردم. خالی شدن چیزی را ته دلش احساس می کردم. ولی با این حال نفرتی ناخواسته از چهره رقت انگیزش، براق ترم می کرد.....از این غم چه حالم نمی دانی.......  لبخند تمسخر آمیزی گوشه لب هایم نقش بسته بود ؛ طرف  به وضوح شکنجه می شد و من لذت می بردم.__________________________________________________________________________ توضیح نوشت: اینجا با این رویه حکم چرکنویس پیدا می کند، این نوشته ها پشیزی ویرایش نمی شوند و مستقیم از ذهن همینجا وارد می شوند. حتی نه جای دیگری. ارزش ندارند و به خودی خود و تنهایی هم داستان محسوب نمی شوند و نه حتی داستانک و ...... البت خیالی نیست. جرقه نوشتن این ها را  یک انسان نه چندان معمولی با لینکش زد. یادش به خیر آن زمانی که با این آهنگ نامجو عالمی داشتم!! من بعد محتوی این ها تغییرمی کند این دو تا تکراری شد. عمدی هم در کار نبود. خلاص!

تمرین نوشت1

جزوه ها که از کلاسور سبزم بیرون ریخت و پخش زمین شد و برگه های مرتب و تا نخورده اش زمین کلاس را فرش کرد؛ صحنه شبیه فیلم فارسی های درجه یک شد. والا قبلش کسی من را نمی دید که گوشه ای ایستاده بودم و به کسی که  در قاب در داشت جای چیزی را روی صورتش دستکاری می کرد، خیره شده بودم. قبل از این صحنه مضحک هم کسی جز من نفهمید صاحب این نگاهِ به هیچ جا، دستش را روی نقطه ای از صورتش گذاشته که لابد می سوزد. حتی هیچ کس اندازه من دقت نکرده بود، این سوزش و خارش احتمالی بعدش، اثر بر جای مانده یک اصلاح ناشیانه و لابد از سر حواس پرتی و توی فکر و خیال بودن بوده است.پیش از آن صحنه کذایی، هیچ کس حتی به مغزش هم خطور نمی کرد که آن چله نشینی و درویش مسلکی روزهای قبل و این زخم به یادگار مانده روی صورت و آن نگاهِ به هیچ جا، ربطی هم می تواند به من داشته باشد.

حتی شاید قبلش هم کسی ندید جزوه های خوش خط و تر و تمیز من چرا از دستم رها شد و صحنه بعدی مجبور شد اتفاق بیفتد.

کسی حواسش به ما نبود وقتی در چهارچوب در این پا و آن پا می کردیم، تا کدام یکیمان برود کنار و راه را برای آن یکی باز کند. به گمانم حتی آن سر به زیری و سرخ و سفید شدن های اجتناب نا پذیر  و خنده های زیر زیرکی و از سر استیصالمان هم کسی را به شک نینداخت.

هیچ کس توجهش جلب نشد تا این که ما ان صحنه فیلم فارسی درجه یک را بازی کردیم. من درخواست کسی را که خم شده بود، برگه های پخش و پلا شده ام را از روی زمین جمع کند با اخمی کلیشه ای دادم و خلاص....نه هنوز خلاص نه......آخرش باید یک نگاه یخ زده میان طرفین رد و بدل می شد که شد. باید برگه های جمع شده را از دستش می گرفتم و نمی گذاشتم ادامه بدهد و آخرش تشکر سردی هم می کردم. من هم وظایفم را به نحو احسن انجام دادم. دیگران هم خیره مان شدند و هر چیزی که تا حالا این وسط مسکوت مانده بود را فهمیدند، حالا خلاص!


____________________________________________________________

پی نوشت: موضوع پست از تیترش معلوم است. هویتش هم. داستان است و تمرین. خیال بد نکنید خواهشا.

من بعد مجالی اگر ماند همین رویه را پی می گیرم. خلاص!

راستی!

تولدم مبارک!