حاجی دستی به محاسن جوگندمی اش کشید و زیر لب لا اله الا الله غلیظی بلغور کرد. چند قدمی توی اتاق زد و خانم بچه ها را زیر چشمی پایید و دستی روی سر آقا زاده اش کشید. موهای خرمایی رنگ پسرک و انگشتر عقیق حاجی روی نیمچه زمینه انگشت های کلفت و کشیده حاجی که تا حدودی مردانه می نمود، ترکیب جالبی پدید آورده بود. خاصه وقتی که پسرک که هنوز پشت لبش سبز نشده بود، صورت سفید و پرش را رو به حاجی گرفت و انگشت های حاجی همان طور که دسته تنکی از موهای خوشرنگ پسر را در دست داشت، بی حرکت ایستاد. پسر معصومانه پدرش را نگاه می کرد و قند توی دل حاجی آب می شد. حاجی لبخند بزرگترانه و متفکرانه ای زد و به قدم زدن ادامه داد. قدم زدن و تسبیح گرداندن دور اتاق که افاقه نکرد، کتش را از روی جا لباسی برداشت و از در اتاق بیرون زد. خون، خون حاجی را می خورد.
چند دقیقه بعد، حاجی توی پارکینگ بود و زیر لب ذکر می گفت و کظم غیض می کرد. پسرکی دیلاق گوشه پارکینگ با توپ پلاستیکی و زهوار درفته اش شوت می کرد طرف پسرک دیگری که ظاهرا برادرش بود، کوتاه بود و آب بینی اش را چند ثانیه یکبار با پیراهنش پاک میکرد و با هر شوت، فحشی هم از طرف برادر بزرگترش دریافت می کرد.
حاجی که تسبیح گرداندن، دردش را دوا نمی کرد، چند تا فحش آبدار و ناموسی روانه پسر ها کرد و دنبالشان دوید و به هن و هن افتاد، بچه ها از رو نرفتند و جوابش را دادند و حاجی هم حرامزاده و چند تا فحش آبدارتر را که برای مادرشان کنار گذاشته بود، خرج کرد و پسر ها در رفتند.
حاجی بفهمی نفهمی سبک شده بود.
زن حاجی، نگران، از کنار پنجره تکان نمی خورد و کوچه را می پایید. حاجی از در مجتمع بیرون نرفته بود. با یک دست، محکم روی دست دیگرش کوبید و دست کوبنده را گزید. فحشی نثار زن کرد که از گفتنش معذوریم؛ و سپس پرده را انداخت.
مرد های مجتمع به همراه حاجی کم کم توی پارکینگ جمع شدند تا تصمیم مهمی بگیرند. جلسه جز پاره ای بد اموزی چیز دیگری نداشت و الحمد للله با عاقبت بخیری حاضرین و غایبین به اتمام رسید. مردهای مجتمع خوشحال بودند. زن ها هنوز نگران خارج نشدن شوهرهایشان از در مجتمع، ضمن گرامی داشت یاد زن، پرده اتاق را کنار می زدند و باز برش می گرداندند سر جای اولش.
رگ های حاجی و مرد های مجتمع کم کم از حالت انقباض خارج می شد. اما زن ها هنوز از نگرانی در نیامده بودند.
زن توی اتاقش نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت. هر چند ثانیه یکبار هم سرش را می اورد بالا و فحشی نثار پسر ها می کرد و گریه اش شدت می یافت. موهای دخترش را توی دستش گرفت، بوسه ای به سر دخترک زد و سرش را به سر دختر چسباند . بعد با حالتی غیر ارادی شروع کرد به داد و هوار کردن و موهای دختر را کشید و بعد با دستش به سر دختر کوبید و او را بدبخت و مفلوک خواند. گوشی تلفن را که آخرین بار بعد از تماس حاجی با شدت قطع شده بود به سمت دیوار روبرویی پرت کرد و فحشی هم نثار مرد کرد.
مرد قبل از حاجی و تقریبا نفر یکی مانده به آخری بود که با زن تماس گرفته بود.
اثاث خانه زن کم کم، کمتر می شد و اب و رنگ قیافه اش هم کم کم به خشکی و زردی می گرایید.
رگ های گردن حاجی و مرد های مجتمع هم کم کم منبسط تر می شد و خون بیشتری توش جریان پیدا می کرد.
یخچال خانه زن هر روز خالی تر می شد و فحش های پسرها موقع شوت زدن به توپ آبدارتر.
زن های مجتمع، اما هنوز نگران بودند و همسر هایشان را زیر چشمی جور دیگری نگاه می کردند. به دیده شکی آمیخته با حسرت و خشمی آمیخته با حسادت. کینه ی زنانه و عذاب اوری هم به جانشان افتاده بود که فقط یک راه درمان داشت.
قافیه کم کم بر زن تنگ شد. گوشی تلفن هم متاسفانه آنقدرها که باید خرد نشده بود. همین شد که مردی که قبل از حاجی زنگی زده بود، دوباره تماس گرفت.
مرد که سر و کله اش اطراف مجتمع پیدا شد، پرده های پنجره های سمت کوچه مجتمع، به نوبت تکان خورد و آخر سر هم افتاد. مرد های مجتمع چند دقیقه بعد توی پارکینگ و کنار در ورودی تجمع کرده بودند.
زن یواش و بی سر و صدا از پله ها پایین آمد و به سمت در مجتمع رفت. در را باز کرد و پایش را داخل کوچه گذاشت. اطراف را پایید و به سمت ماشین مرد رفت.
زن را خر کش از ماشین مرد دور می کردند. رگ های گردن حاجی قلمبه شده بود قدِ چی!.
پنجره آپارتمان زن باز شده بود و وسایلش دانه دانه پایین می ریخت. زن ها از کنار پنجره و توی پارکینگ به اندازه بضاعتشان، فحشی، بد و بیراهی، چیزی نثار زن میکردند.
پسر بزرگ و دیلاق زن لگد می زد توی شکم حاجی و فحش های رکیک می داد. حاجی هم بعد از هر لا اله الا الله جواب دندان شکنی بهش می داد و رگ گردن مرد ها هی بیشتر ورم می کرد.
پسر کوچک زن گوشه ای نشسته بود و فحش می داد و گریه می کرد.
دختر زن توی اتاق چمباتمه زده بود و هق هق می زد. زن ها کنفرانس گذاشته بودند و به فتحشان توی خانه زندگی زن ادامه می دادند. حاجی خون دویده بود توی صورتش و بفهمی نفهمی لبخند رضایت به لب داشت. یکی از مردها سیگاری آتش زده بود و همچنان زیر لب به زن فحش می داد. رگ های گردن مرد ها کم کم منبسط می شد و صورتشان گل می انداخت.
_________________________________________________________
پس نوشت :
چند وقتیست دلم نمی اید نم نم باران و چم های دانشگاه را رها کنم و شب قشنگش را با نیم ساعت دیر و زود رسیدن به خانه عوض کنم.
چند وقتی هست که کلا اتفاقات دیگری هم می افتد و نمی افتد......
هییییییییییییییییییییییییی! حالا فعلا بی خیال!