عاشقانه ای برای شب های دانشگاه تهران!



عاشق سیاهی آسمانم وقتی برق می زند، اینجا وسط شلوغ ترین  و خاطره انگیز ترین نقطه شهر و ابرهایی هم آلوده اش کرده باشند، چه غم؟!

عاشق خنکی هوای اینجا شده ام و نم نم بارانی که اول از همه نوک بینی ام می چکد و بعد بالای پلکم و مجبورم می کند چشم هایم را کمی تا قسمتی تنگ کنم. مثل تلنگری می ماند از جانب دوست شوخی که" تو دنیا را جز با و برای او نمی خواهی!"

بوی چمن تازه که می پیچد و مشامم را نوازش می دهد، باد خنکی که نه خیلی بی هوا و نه خیلی هم با قاعده، می وزد و یادت می آورد ناسلامتی  که نه به سلامتی پاییز است و موسم همین لرز گرفتن ها؛ عاشق می شوم!گر می گیرم و داغ می کنم. بعد می دوم از این طرف به آن طرف و سوز باد، اشکم را حسابی در می آورد. چیزی پیدا نمی کنم و دوباره از نو می خوانم چو تخته پاره بر موج....... باد کار خودش را می کند و سوز نهانی درون پیرهن را بردا و سلاما می کند که رسوا نشود بنده ای میان آتش و معجزه ابراهیم را دیگران هم باور کنند.

چراغ ها یکی یکی روشن می شوند و ترکیب نور می شود همانی که می خواستم. زمین همانقدر برق می زند که وادارم کند عاشقش بشوم و سبز چمن ها همان قدر جلا دارد که آدم را به حتی روی خیسشان خوابیدن ترغیب که هیچ هوسی می کند!

دل کندن از اینجا سخت است. خصوصا از شب هایش. ولی زیادی که مانده باشی، نگاه کوچکتر ها که نه، نگاه درخت هایش ولی حالیت می کند زیادی مانده ای! تمتعت را برداشته ای و باید بروی. اما تکه ای از قلبت را یادگاری می گیرد و روی سر درش که زمانی کلی خون، رنگش کرده بوده، آویزان می کند و شاید هم بچسباند. بعد تو می شوی جزئی از روح سرگردان سردر اصلی. جزئی از روح جاری دانشگاه. همان که شب ها می گردد و عاشق می کند. پابند می کند. تو می شوی جزئی از این روح سرگردان. شک نکن؛ فقط اگر شب هایش را درک کرده باشی؛ دیگر همیشه عاشق شب خواهی ماند.


_______________________________________________________________

پس نوشت:

این نشد همانی که می خواستم. این نبود آنچه من از تو با خودم می گفتم. لعنت به کاغذهای حقیق و مجازی که اینقدر با فراز و فرود و ناهموارند و قلم رویشان نمی چرخد. گرچه بیچاره کاغذها.... که مشکل اصلی اینجاست که دیگر قلم زبان دلم نیست.................باید زمین گذاشت قلم ها را...........

پس تر نوشت :

یادش بخیر ما هم زمانی، دلی داشتیم که با وی گفتیمی! هر مشکلی بود و یکی بود که یک عشوه می کرد کافی بود لهجه چموش را رام کند و طبع ناموزون را سر جایش برگرداند. حالا ساز دل و طبع با هیچی کوک نمی شوند. اگر چیزی مثل عقربه برایشان در نظر بگیریم، حول محورشان لق لق می زند.







گفته بودند که بر می گردند!




واقعا که این ثانیه ها خیلی بی رحمند!!

بعد از دو ساعت جفنگ نوشتن و ایمیل زدن برای استاد محترم! فقط فرصت کردم همین چند خط را بنویسم! ا با این همه حرف توی سرم و دلم و ......

دیگر  وبلاگ دوستان خوانی و نظر دهی و یا در بدترین حالت اعلام موجودیت! که پیشکشم!

عفو بفرمایید





می خوام که بخوام. اما چی؟!


هرچی رو ندونم این یکی رو خوب می دونم.

اگه ندادی، حد اقل این یک مورد رو، چون نخواستم.

حتی خوب که فکر می کنم می بینم تا حالا هیچ چیز واقعی ازت نخواستم.

من نمی دونم چی می خوام.

این خیلی درده.

چقدر خبر بد از در و یدوار میرسه.

کاش می تونستم قسمت رو باور کنم.

کاش اون یک آدمی که...... کاش تو رو نمی شناختم دوست عزیز! اون وقت به کل منکر اراده و خواستن و این قسم لاطائلات!! می شدم!. کاش تو رو نمی شناختم دوست عزیز!



تمرین نوشت 4


حاجی دستی به محاسن جوگندمی اش کشید و زیر لب لا اله الا الله غلیظی بلغور کرد. چند قدمی توی اتاق زد و خانم بچه ها را زیر چشمی پایید و دستی روی سر آقا زاده اش کشید. موهای خرمایی رنگ پسرک و انگشتر عقیق حاجی روی نیمچه زمینه انگشت های  کلفت و کشیده حاجی  که تا حدودی مردانه می نمود، ترکیب جالبی پدید آورده بود. خاصه وقتی که پسرک که هنوز پشت لبش سبز نشده بود، صورت سفید و پرش را رو به حاجی گرفت و انگشت های حاجی همان طور که دسته تنکی از موهای خوشرنگ پسر را در دست داشت، بی حرکت ایستاد. پسر معصومانه پدرش را نگاه می کرد و قند توی دل حاجی آب می شد. حاجی لبخند بزرگترانه و متفکرانه ای  زد و به قدم زدن ادامه داد.  قدم زدن و تسبیح گرداندن دور اتاق که افاقه نکرد، کتش را از روی جا لباسی برداشت و از در اتاق بیرون زد. خون، خون حاجی را می خورد.

چند دقیقه بعد، حاجی توی پارکینگ بود و زیر لب ذکر می گفت و کظم غیض می کرد. پسرکی دیلاق گوشه پارکینگ با توپ پلاستیکی و زهوار درفته اش شوت می کرد طرف پسرک دیگری که ظاهرا برادرش بود، کوتاه بود و آب بینی اش را چند ثانیه یکبار با پیراهنش پاک میکرد و با هر شوت، فحشی هم از طرف برادر بزرگترش دریافت می کرد.

حاجی که تسبیح گرداندن، دردش را دوا نمی کرد، چند تا فحش آبدار و ناموسی روانه پسر ها کرد و دنبالشان دوید و به هن و هن افتاد، بچه ها از رو نرفتند و جوابش را دادند و حاجی هم حرامزاده و چند تا فحش آبدارتر را که برای مادرشان کنار گذاشته بود، خرج کرد و پسر ها در رفتند.

حاجی بفهمی نفهمی سبک شده بود.

زن حاجی، نگران، از کنار پنجره تکان نمی خورد و کوچه را می پایید. حاجی از در مجتمع بیرون نرفته بود. با یک دست، محکم روی دست دیگرش کوبید و دست کوبنده را گزید. فحشی نثار زن کرد که از گفتنش معذوریم؛ و سپس پرده را انداخت.

مرد های مجتمع به همراه حاجی کم کم توی پارکینگ جمع شدند تا تصمیم مهمی بگیرند. جلسه جز پاره ای بد اموزی چیز دیگری نداشت و الحمد للله  با عاقبت بخیری حاضرین و غایبین به اتمام رسید. مردهای مجتمع خوشحال بودند. زن ها هنوز نگران خارج نشدن شوهرهایشان از در مجتمع، ضمن گرامی داشت یاد زن، پرده اتاق را کنار می زدند و باز برش می گرداندند سر جای اولش.

رگ های حاجی و مرد های مجتمع کم  کم از حالت انقباض خارج می شد. اما زن ها هنوز از نگرانی در نیامده بودند.

زن توی اتاقش نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت. هر چند ثانیه یکبار هم سرش را می اورد بالا و فحشی نثار پسر ها می کرد و گریه اش شدت می یافت. موهای دخترش را توی دستش گرفت، بوسه ای به سر دخترک زد و سرش را به سر دختر چسباند . بعد با حالتی غیر ارادی  شروع کرد به داد و هوار کردن و موهای دختر را کشید و بعد با دستش به سر دختر کوبید و او را بدبخت و مفلوک خواند. گوشی تلفن را که آخرین بار بعد از تماس حاجی با شدت قطع شده بود به سمت دیوار روبرویی پرت کرد و فحشی هم نثار مرد کرد.

مرد  قبل از حاجی و تقریبا نفر یکی مانده به آخری بود که با زن تماس گرفته بود.

اثاث خانه زن کم کم، کمتر می شد و  اب و رنگ قیافه اش هم کم کم به خشکی و زردی می گرایید.

رگ های گردن حاجی و مرد های مجتمع هم کم کم منبسط تر می شد و خون بیشتری توش جریان پیدا می کرد.

یخچال خانه زن هر روز خالی تر می شد و فحش های پسرها موقع شوت زدن به توپ آبدارتر.

زن های مجتمع، اما هنوز نگران بودند و همسر هایشان را زیر چشمی جور دیگری نگاه می کردند. به دیده شکی آمیخته با حسرت و خشمی آمیخته با حسادت. کینه ی زنانه و عذاب اوری هم به جانشان افتاده بود که فقط یک راه درمان داشت.

قافیه کم کم بر زن تنگ شد. گوشی تلفن هم متاسفانه آنقدرها که باید خرد نشده بود. همین شد که مردی که قبل از حاجی زنگی زده بود، دوباره تماس گرفت.

مرد که سر و کله اش اطراف مجتمع پیدا شد، پرده های  پنجره های سمت کوچه مجتمع، به نوبت تکان خورد و  آخر سر هم افتاد. مرد های مجتمع چند دقیقه بعد توی پارکینگ و کنار در ورودی تجمع کرده بودند.

زن یواش و بی سر و صدا از پله ها پایین آمد و  به سمت در مجتمع رفت. در را باز کرد و پایش را داخل کوچه گذاشت. اطراف را پایید و به سمت ماشین مرد رفت.

زن را خر کش از ماشین مرد دور می کردند. رگ های گردن حاجی قلمبه شده بود قدِ چی!.

پنجره آپارتمان زن باز شده بود و وسایلش دانه دانه پایین می ریخت. زن ها از کنار پنجره و توی پارکینگ به اندازه بضاعتشان، فحشی، بد و بیراهی، چیزی نثار زن میکردند.

پسر بزرگ و دیلاق زن لگد می زد توی شکم حاجی و فحش های رکیک می داد. حاجی هم بعد از هر لا اله الا الله جواب دندان شکنی بهش می داد و رگ گردن مرد ها هی بیشتر ورم می کرد.

پسر کوچک زن گوشه ای نشسته بود و فحش می داد و گریه می کرد.

دختر زن توی اتاق چمباتمه زده بود و هق هق می زد. زن ها کنفرانس گذاشته بودند و به فتحشان توی خانه زندگی زن ادامه می دادند. حاجی خون دویده بود توی صورتش و بفهمی نفهمی لبخند رضایت به لب داشت.  یکی از مردها سیگاری آتش زده بود و همچنان زیر لب به زن فحش می داد. رگ های گردن مرد ها کم کم منبسط می شد و صورتشان گل می انداخت.



_________________________________________________________

پس نوشت :

چند وقتیست دلم نمی اید نم نم باران و چم های دانشگاه را رها کنم و شب قشنگش را با نیم ساعت دیر و زود رسیدن به خانه عوض کنم.

چند وقتی هست که کلا اتفاقات دیگری هم می افتد و نمی افتد......

هییییییییییییییییییییییییی! حالا فعلا بی خیال!




اما نبودی بهتر بود!




وقتی شبیه بچه ها میشی ازت خوشم میاد. اما فقط وقت هایی که شبیه بچه ها میشی. مثل امروز.




روز تمرین نوشت.



نشسته بود سر جای همیشگیش و قیافه ای فلک زده تر از قبل به خودش گرفته بود. اون پسر کوچیکه که شبیه هری پاتر میمونه و تنها تفاوتش با هری توی کمی تپل تر بودن و کوتاه تر بودنشه، هم با یک قیافه خنده داری آویزونش شده بود، انگار می خواد باباش رو دلداری بده!

تنها کاری که می تونستم به عنوان عامل این فلاکت براش انجام بدم این بود که آرزو کنم یجوری به دلش بیفته که بره سراغ جادوگر شهر از  و یکم شخصیت طلب کنه. نداره و این خیلی براش بده. طفلکی!

با این که قیافش غلط اندازه و سنش رو بیشتر نشون میده، اما رفتارش قشنگ جبران همه چیز رو می کنه. جوری که دیگه سن مطرح نیست! تعجب می کنی از این که حلقه مفقوده شخصیت رشد پیدا کرده توی زندگی این بابا این قدر تابلوئه و خود بی وجودش رو اینقدر توی سر این و اون می کوبه.

برای همینه که از چسبیدن اون پسره که شبیه هری میمونه  و با ادم جوری رفتار میکنه که انگار پدر یا مادرش بوده و خبر نداشته، اینقدر صحنه مضحکی درست میشه.

قیافه پسرکچیکه مثل وقتاییه که عینکش رو روی بینی نوک تیزش جابجا می کنه و با دقت به حرفات گوش می کنه و در نهایت یک چشم درست و درمون میگه، ولی بهش نمیاد بخواد اون رو دلداری بده، گرچه داره دقیقا همین کار رو می کنه، درحالی که میشه مطمئن بود هیچی نمی دونه. از شاخص فلاکت طرف و عاملش و  این چیزا.

بعدش هم پا شد و چند دور، دور جایی که باید دید می زد طواف کرد. وقتی موجودی اندازه هیچی هم برای آدم ارزش نداره، خوب میگی به دوزخ!! بگرده، بچرخه، دید بزنه و خودش رو مضحکه عام و خاص کنه! ولی نمیشه که خودت رو مضحکه اون کنی که هر وقت دلش خواست انقدر کارهای احمقانه بکنه و به صورتی که روش تعصب داری، خیره بشه.



_____________________________________________________________

پس نوشت :

1) لعنت به این بلاگفا که هیچ چیزی را توی دلش نگه نمی دارد و با یک حرکت اشتباه دست روی صفحه کیبورد، حاصل همه انگشت فرسایی هایت را یکجا به باد می دهد!

2)همین الان انگشتم را خفن شکستم، جایتان خالی خیلی خیلی حال داد. یک نفسی تازه کرد انگشت بی نوا.

3)عاشق اشک های تو ام که برای  "دا" ریختی. می دانی کجایش برای من از همه جا دردناک تر و گریه آور تر بود؟!  انجا که زهرا میگه ببخشید میشه یکم دنبه به من بدید میخوام بمالم به دست هام که خشکی زده. این زیاده. یکم می خوام فقط. حالتش وقتی میاد توی ذهنم، اوج تراژدی به نظرم همون جاست. حالا تا صبح هم خواب جنازه های فجیع قبرستان جنت آباد و خرابه های خرمشهر را ببینم، نظرم بر نمی گردد. اوج تراژدی این مستند همان جاست. مگر اینکه از صفحه پانصد به بعد اتفاق درخور تامل دیگری بیفتد.

4)بدترین قسمت ماجرای دختر بودن اینست که در اوج خستگی و درب و داغانی، بخواهی برای تحمل قیافه خودت توی اینه هم که شده، تن خسته ات را توی خیابان دنبال خودت بکشی و راهی آرایشگاه شوی! درد اور است نه؟!