هر چه این طرف، آن طرف می کنم می بینم یک "خدایا شکرت گفتن" با صدای بلند به خودم نه به خدایی که از دست و زبان کسی برنیاید که از عهده شکرش بدر آید؛ بدهکارم. حالا شاید هم نشود دقیقا گفت به خودم.
میشه داشته هات رو لحظه بعد نداشته باشی. ولی زود یادت میره کی دوباره بغلت کرد، جوری که فقط یک جای پا روی زمین دیده شه. برای همینم یادت نمیاد و باز می زنی به رگ بی خیالی.
با خواندن غزلی از حسین منزوی در وبلاگ یکی از رفقا هوسی شدم بروم سراغ یک کتابچه جمع و جور که این غزلش را داشت. اتفاقی چشمم خورد به دیوان اشعار حبیب الله چایچیان(حسان)، دوست قدیمی پدربزرگم. کتاب مال 1340 است. قبل از وقتی که سادگی و خلوص آدم ها را، دینشان را با حکومت بسنجند. مال یک دوره دیگر است. وقتی که مایی که تا چشم باز کردیم، در سایه سار ولایت! زندگی کرده ایم،درکش نمی کنیم.
درک نمی کنیم محبت خالصانه حسان به اهل بیت را. یادم می آید قدیم تر ها که کلی کیفور شده بودم از اینکه پدرم این کتاب را به من داده، کتابی که خود شاعرش آن را تقدیم پدربزرگ کرده و این چیز کمی نبود!، کلی با تضمین های غزلیات حافظش حال می کردم و تعجب از اینکه غزل هایی تا این حد زیبا چرا این قدر مهجور مانده اند؟:
ای دل اکنون که غم یار گرفتی بر دوش
تا که خالی شود این خانه ز اغیار بکوش
چون حلال است شراب از کف دلدار بنوش
"واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
چون که منزلگه سلطان دل مسکین منست"
این هم غزلی در سوگ حضرت زهرا(س):
بوی خوش می آید اینجا عود و عنبر سوخته؟/ یا که بیت الله را کاشانه و در سوخته؟
ازچه خون می گرید این دیوار و در، یارب مگر/ گلشن آل خلیل اینجا، در آذر سوخته؟
بر حریم عقل کل دیوانه ای زد آتشی/ کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته
گر نمی کرد اشک چشمانت "حسان" امداد من/می شد از آه من این اوراق دفتر سوخته
_______________________________________________________________
پس نوشت:
پرواضح است که غزل را تلخیص!! کرده ام. بی تصرف.
این شاید اولین باری در زندگی ام باشد که به معنای عام کلمه مذهبی می نویسم.
گفتم حسی منزوی، این هم به یاد او:
وقتی تو هواداری از باغ کنی، دیگر/ سرخورده ترین بیدش هم دار نخواهد شد
شاید دلی از یک دل آزرده شود اما/ هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد