اما ای یاس ملون!


یادش بخیر پارسال همین موقع ها.

سر اومد زمستون زمزمه می کردیم. کلا همه زندگیمون شده بود امید. امید به اینکه...

افسوس که پیش چشممان رویا را سر بریدند تا حقیقت نشود و آزارشان ندهد.

چقدر حال و هوای این روزها عجیبه. نکنه قراره آخر و عاقبت همه تلاش های امیدوارانه به همین جا ختم شه؟ از این روزهای خرداد شور عجیب و غریبی را به خاطر می آورم که پیشتر نداشتم. اما فکر عاقبتش را که می کنم...




دلم نوشتن می خواهد/ لعنت به این مشغله های بیهوده


هر چه این طرف، آن طرف می کنم می بینم یک "خدایا شکرت گفتن" با صدای بلند به خودم  نه به خدایی که از دست و زبان کسی برنیاید که از عهده شکرش بدر آید؛ بدهکارم. حالا شاید هم نشود دقیقا گفت به خودم.

میشه داشته هات رو لحظه بعد نداشته باشی. ولی زود یادت میره کی دوباره بغلت کرد، جوری که فقط یک جای پا روی زمین دیده شه. برای همینم یادت نمیاد و باز می زنی به رگ بی خیالی.

با خواندن غزلی از حسین منزوی در وبلاگ یکی از رفقا هوسی شدم بروم سراغ یک کتابچه جمع و جور که این غزلش را داشت. اتفاقی چشمم خورد به دیوان اشعار حبیب الله چایچیان(حسان)، دوست قدیمی پدربزرگم. کتاب مال 1340 است. قبل از وقتی که سادگی و خلوص آدم ها را، دینشان را با حکومت بسنجند. مال یک دوره دیگر است. وقتی که مایی که تا چشم باز کردیم، در سایه سار ولایت! زندگی کرده ایم،درکش نمی کنیم.

درک نمی کنیم محبت خالصانه حسان به اهل بیت را. یادم می آید قدیم تر ها که کلی کیفور شده بودم از اینکه پدرم این کتاب را به من داده، کتابی که خود شاعرش آن را تقدیم پدربزرگ کرده و این چیز کمی نبود!، کلی با تضمین های غزلیات حافظش حال می کردم و تعجب از اینکه غزل هایی تا این حد زیبا چرا این قدر مهجور مانده اند؟:

ای دل اکنون که غم یار گرفتی بر دوش

تا که خالی شود این خانه ز اغیار بکوش

چون حلال است شراب از کف دلدار بنوش

"واعظ شحنه شناس این  عظمت گو مفروش

                                              چون که منزلگه سلطان دل مسکین منست"

این هم غزلی در سوگ حضرت زهرا(س):

بوی خوش می آید اینجا عود و عنبر سوخته؟/ یا که بیت الله را کاشانه و در سوخته؟

ازچه خون می گرید این دیوار و در، یارب مگر/ گلشن آل خلیل اینجا، در آذر سوخته؟

بر حریم عقل کل دیوانه ای زد آتشی/ کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته

گر نمی کرد اشک چشمانت "حسان" امداد من/می شد از آه من این اوراق دفتر سوخته


_______________________________________________________________

پس نوشت:

پرواضح است که غزل را تلخیص!! کرده ام. بی تصرف.

این شاید اولین باری در زندگی ام باشد که به معنای عام کلمه مذهبی می نویسم.

گفتم حسی منزوی، این هم به یاد او:

وقتی تو هواداری از باغ کنی، دیگر/ سرخورده ترین بیدش هم دار نخواهد شد

شاید دلی از یک دل آزرده شود اما/ هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد





کدام توبه؟! کدام زلزله؟!


بلا اگر بلا باشد، آدمیزاد جماعت باید از عهده مقابله اش برنیاید. زلزله، سیل، یا خیلی از بلایای طبیعی دیگر البت از دید ما؛ برای کشورهای پیشرفته و شیطان صفت دنیا! فقط یک پدیده طبیعی اند! و آیه ای از آیه های قدرت خداوند.

در آن کفرستان ها، کسی این پدیده های طبیعی را عقوبت گناهانش نمی داند و از اضطراب اینکه بابت گناه همشهری اش که لابد در ارتکاب جرمش او هم شریک بوده که نهیش نکرده و یا گناه طرف از فقر حاصل از بی توجهی او بوده و ....؛ قرار است یک شبی نصفه شبی، یا حتی روزی، ناغافل سقف روی سرش خراب شود و یا بخواهد عزیزترین کسانش را یکدفعه و با هم از دست بدهد و غم غریبی و آوارگی و بی پناهی هم رویش اضافه شود؛ بی خواب نمی شود و غصه اش نمی گیرد.

احتراما به عرض می رساند اینجانب، به هیچ روی، منکر عذاب خداوند و اثر وضعی گناهان در زندگی روزمره نمی شوم. اما به گمانم تا وقتی وضعیت مقاومت ساختمان های شهرمان اینست، سخن از عقوبتی به نام زلزله؛ به استهزا گرفتن قدرت خداوند است. خانه هایی که با زلزله 4 ریشتری که هیچ، با کلنگ همسایه بغلی هم به چشم بر هم زدنی فرو می ریزند، قطعا برای مدفون کردن ساکنان لابد گناهکارشان!، احتیاج زیادی به عذاب و اتفاقی محیرالعقول و خارج از توان مقابله بشر ندارند.

باز هم حماقت ها و کوتاهی های خودمان را پشت این عوام زدگی ها پنهان می کنیم. باز هم ب آن لباس دین و شریعت می پوشانیم تا دیگران هم موقع مخالفت ولو در ذهن!، اندکی بترسند از عقوبت احتمالی!

عقوبت وعده داده شده برای هر گناهی حق است، چون وعده خداوند البته حق است. ولی بلا آنست که بشر (نوع بشر نه نوع ایرانی آن!) از مقابله اش عاجز باشد.

توبه کردن چیز خوبی است. نه از ترس زلزله احتمالی که خانه هایمان را خراب خواهد کرد. از ترس زلزله نهایی که اگر موعدش برسد، لحظه ای دیر یا زود نخواهد شد. تازه ترس زلزله ای که با وقوعش، زمین مردگانش را بیرون خواهد ریخت. آسمان چون پشم زده شده خواهد شد و .... بیشتر از این زلزله ایست که با رعایت چند قانون ساده و ریختن سود کمتر به جییب بساز درروها! و باز سازی بناهای فرسوده!! می شود کمتر ازش ترسید! و کمتر آدم از زیر آوارهایش در آورد و کمتر عزیز از دست داد و کمتر داغ بر دل گذاشت.


_______________________________________________________________________

پس نوشت:

تو بودی. خودت بودی. همان که همه این سال ها بود. داشتی لکه ننگی را که سیاهی اش را به ما نسبت داده بودند و ما روحمان هم خبر نداشت و یکی قبل از تو سفیدش کرده بود از روی آن پله های جلوی در ورودی پاک می کردی. وقتی دیدم کسی قوطی رنگ برداشته رویشان نقش های قدیم را بزند تا دیگران هر روز خواسته و ناخواسته لگدش کنند و تو و شاید قبل تر من کیف کنی و کنم و گاهی هنوز هم کنیم اما نه مثل قدیم تر ها که من اندازه تو از له شدنشان حال می کردم؛ اهمیت ندادم و گذشتم. ناگه بود که دیدم ای دل غافل! نقاش این نقش ها تویی!

راستش را بخواهی هیچ اهمیتی برایم نداشت. حتی آمدم این طرف تر برای کسی که... برای کسی که... برای یکی دیگر تعریف کردم تو داری چکار می کنی! خیلی بی اهمیت! آن یکی دیگر حتی الان هم ....

اما الان، همین حالا که دارم این ها را می نویسم، دارم به این فکر می کنم که اگر دو سال قبل تر این اتفاق افتاده بود، من عمرا دلم می آمد، نقشی را هر روز زیر پایم بگذارم، که دستان تو آن را نگاشته! آنهم وقتی خورشید از پس یک باران بهاری توی صورتت نور می پاشیده و تو در کمال آرامش عرق پیشانیت را با پشت دست پاک می کردی و با آن انگشت شست پت و پهن! با قوطی رنگ ور می روی!نسیم هم که لابد خنک است، می وزد و موهای ژولیده ات را صفایی می دهد.

اما خودمانیم، گفتن اینکه تو الان داری چه می کنی، به آن یک نفر، آخر نامردی بود. یا شاید هم لاقیدی. به هر حال مهم اینست که الان همه این مزخرفات نه برای تو اهمیتی دارد و نه من!

مهم داستان سرایی و نوشتن بود. همین.