روز تمرین نوشت.
نشسته بود سر جای همیشگیش و قیافه ای فلک زده تر از قبل به خودش گرفته بود. اون پسر کوچیکه که شبیه هری پاتر میمونه و تنها تفاوتش با هری توی کمی تپل تر بودن و کوتاه تر بودنشه، هم با یک قیافه خنده داری آویزونش شده بود، انگار می خواد باباش رو دلداری بده!
تنها کاری که می تونستم به عنوان عامل این فلاکت براش انجام بدم این بود که آرزو کنم یجوری به دلش بیفته که بره سراغ جادوگر شهر از و یکم شخصیت طلب کنه. نداره و این خیلی براش بده. طفلکی!
با این که قیافش غلط اندازه و سنش رو بیشتر نشون میده، اما رفتارش قشنگ جبران همه چیز رو می کنه. جوری که دیگه سن مطرح نیست! تعجب می کنی از این که حلقه مفقوده شخصیت رشد پیدا کرده توی زندگی این بابا این قدر تابلوئه و خود بی وجودش رو اینقدر توی سر این و اون می کوبه.
برای همینه که از چسبیدن اون پسره که شبیه هری میمونه و با ادم جوری رفتار میکنه که انگار پدر یا مادرش بوده و خبر نداشته، اینقدر صحنه مضحکی درست میشه.
قیافه پسرکچیکه مثل وقتاییه که عینکش رو روی بینی نوک تیزش جابجا می کنه و با دقت به حرفات گوش می کنه و در نهایت یک چشم درست و درمون میگه، ولی بهش نمیاد بخواد اون رو دلداری بده، گرچه داره دقیقا همین کار رو می کنه، درحالی که میشه مطمئن بود هیچی نمی دونه. از شاخص فلاکت طرف و عاملش و این چیزا.
بعدش هم پا شد و چند دور، دور جایی که باید دید می زد طواف کرد. وقتی موجودی اندازه هیچی هم برای آدم ارزش نداره، خوب میگی به دوزخ!! بگرده، بچرخه، دید بزنه و خودش رو مضحکه عام و خاص کنه! ولی نمیشه که خودت رو مضحکه اون کنی که هر وقت دلش خواست انقدر کارهای احمقانه بکنه و به صورتی که روش تعصب داری، خیره بشه.
_____________________________________________________________
پس نوشت :
1) لعنت به این بلاگفا که هیچ چیزی را توی دلش نگه نمی دارد و با یک حرکت اشتباه دست روی صفحه کیبورد، حاصل همه انگشت فرسایی هایت را یکجا به باد می دهد!
2)همین الان انگشتم را خفن شکستم، جایتان خالی خیلی خیلی حال داد. یک نفسی تازه کرد انگشت بی نوا.
3)عاشق اشک های تو ام که برای "دا" ریختی. می دانی کجایش برای من از همه جا دردناک تر و گریه آور تر بود؟! انجا که زهرا میگه ببخشید میشه یکم دنبه به من بدید میخوام بمالم به دست هام که خشکی زده. این زیاده. یکم می خوام فقط. حالتش وقتی میاد توی ذهنم، اوج تراژدی به نظرم همون جاست. حالا تا صبح هم خواب جنازه های فجیع قبرستان جنت آباد و خرابه های خرمشهر را ببینم، نظرم بر نمی گردد. اوج تراژدی این مستند همان جاست. مگر اینکه از صفحه پانصد به بعد اتفاق درخور تامل دیگری بیفتد.
4)بدترین قسمت ماجرای دختر بودن اینست که در اوج خستگی و درب و داغانی، بخواهی برای تحمل قیافه خودت توی اینه هم که شده، تن خسته ات را توی خیابان دنبال خودت بکشی و راهی آرایشگاه شوی! درد اور است نه؟!
بگو