جزوه ها که از کلاسور سبزم بیرون ریخت و پخش زمین شد و برگه های مرتب و تا نخورده اش زمین کلاس را فرش کرد؛ صحنه شبیه فیلم فارسی های درجه یک شد. والا قبلش کسی من را نمی دید که گوشه ای ایستاده بودم و به کسی که  در قاب در داشت جای چیزی را روی صورتش دستکاری می کرد، خیره شده بودم. قبل از این صحنه مضحک هم کسی جز من نفهمید صاحب این نگاهِ به هیچ جا، دستش را روی نقطه ای از صورتش گذاشته که لابد می سوزد. حتی هیچ کس اندازه من دقت نکرده بود، این سوزش و خارش احتمالی بعدش، اثر بر جای مانده یک اصلاح ناشیانه و لابد از سر حواس پرتی و توی فکر و خیال بودن بوده است.پیش از آن صحنه کذایی، هیچ کس حتی به مغزش هم خطور نمی کرد که آن چله نشینی و درویش مسلکی روزهای قبل و این زخم به یادگار مانده روی صورت و آن نگاهِ به هیچ جا، ربطی هم می تواند به من داشته باشد.

حتی شاید قبلش هم کسی ندید جزوه های خوش خط و تر و تمیز من چرا از دستم رها شد و صحنه بعدی مجبور شد اتفاق بیفتد.

کسی حواسش به ما نبود وقتی در چهارچوب در این پا و آن پا می کردیم، تا کدام یکیمان برود کنار و راه را برای آن یکی باز کند. به گمانم حتی آن سر به زیری و سرخ و سفید شدن های اجتناب نا پذیر  و خنده های زیر زیرکی و از سر استیصالمان هم کسی را به شک نینداخت.

هیچ کس توجهش جلب نشد تا این که ما ان صحنه فیلم فارسی درجه یک را بازی کردیم. من درخواست کسی را که خم شده بود، برگه های پخش و پلا شده ام را از روی زمین جمع کند با اخمی کلیشه ای دادم و خلاص....نه هنوز خلاص نه......آخرش باید یک نگاه یخ زده میان طرفین رد و بدل می شد که شد. باید برگه های جمع شده را از دستش می گرفتم و نمی گذاشتم ادامه بدهد و آخرش تشکر سردی هم می کردم. من هم وظایفم را به نحو احسن انجام دادم. دیگران هم خیره مان شدند و هر چیزی که تا حالا این وسط مسکوت مانده بود را فهمیدند، حالا خلاص!


____________________________________________________________

پی نوشت: موضوع پست از تیترش معلوم است. هویتش هم. داستان است و تمرین. خیال بد نکنید خواهشا.

من بعد مجالی اگر ماند همین رویه را پی می گیرم. خلاص!

راستی!

تولدم مبارک!