/* /*]]>*/ انگشتانم را روی فرمان ماشین به حرکت در آورده بودم و ضرب گرفته بودم. صدای  ترانه نامجو هنوز نسبتا خفیف بود و خیلی درگیرت نمی کرد. خاصه اینکه توی ذهنت هم بخواهی همه اتفاقات چند روز اخیرت را مرور کنی و توی این مرور خاطره ها به بعضی هایش که لابد به این ترانه نامجو ، کمی تا قسمتی مربوط می شوند، اهمیت چندانی ندهی؛ اینطوری نامجو که هیچ  گنده تر از او هم_ اگر حتی عربده هم بزنند_ افاقه نمی کند. هنوز هیچ ترانه و صدای سوزناکی نمی توانست از پا درم بیاورد که سر چهار راه و چراغ قرمز لعنتی اش بزنگاهی شد برای دیدن  چند تا آدمی که حکم پونه دم لانه مار را دارند. شرط ادب و مروت اجباری و همکاری، حکم می کرد به روی خودم بیاورم و با بوقی گرم به استقبالشان بروم و سرِ از پنجره بیرون رفته ام با لبخندی تصنعی به درون بخواندشان. خدا را شکر سه نفری عقب جا می شدند و به سر هیچ کدامشان هم نزد که  خواهان ابراز صمیمیت بیشتر شود و کنار راکب را به پشتش ترجیح دهد. یک کمی که رفتیم، آلرژی ژا ترین  پونه نشسته، را از آیینه جلو پاییدم و حواسم تا حدودی که سرنشینان را فهم شود، از هدایت مرکب پرت شد. ثانیه ای نگذشته به خودم آمدم  و وسوسه ای به جانم افتاده، رهابم نکرد. نمی دانم دقیقا از جان آن پونه بخت برگشته چه می خواستم، اما حالت نگاه رقت بر انگیزش که مثلا سعی می کرد سرش را پایین بیندازد تا  تابلوی فلک زدگی اش عالم و آدم را به تماشا وا ندارد؛ حواسم را متوجه ترانه  و عربده ها و سوز و گداز های نامجو کرد. در اقدامی نه دقیقا خودآگاهانه، صدای ضبط ماشین را بیشتر کردم و از پشت عینک آفتابی که نعمتیست برای پوشاندن نگاه، غیر مستقیم تصویر عکس العملش را در آیینه ماشین به تماشا نشستم. وقتی دیدم کمی جا بجا و رنگ به رنگ شد، نامردی نکردم و ادامه دادم.  اگر جوری می خندیدم که دندان هایم هویدا می شد، شاید می شد برق دندانی تیز را در گوشه دهانم به وضوح دید، اما بدجنسی ام را پشت شیشه های تیره و لب های به هم قفل شده ام پنهان کردم و ادامه دادم. صدای ضبط را بیشتر کردم و چهره ای بی خیال تر به خودم گرفتم....... تو اکنون ز عشقم گریزانی، غمم را زچشمم نمی خوانی..... بیشترش کردم و ضرباهنگ انگشتانم را روی فرمان تندتر کردم. خالی شدن چیزی را ته دلش احساس می کردم. ولی با این حال نفرتی ناخواسته از چهره رقت انگیزش، براق ترم می کرد.....از این غم چه حالم نمی دانی.......  لبخند تمسخر آمیزی گوشه لب هایم نقش بسته بود ؛ طرف  به وضوح شکنجه می شد و من لذت می بردم.__________________________________________________________________________ توضیح نوشت: اینجا با این رویه حکم چرکنویس پیدا می کند، این نوشته ها پشیزی ویرایش نمی شوند و مستقیم از ذهن همینجا وارد می شوند. حتی نه جای دیگری. ارزش ندارند و به خودی خود و تنهایی هم داستان محسوب نمی شوند و نه حتی داستانک و ...... البت خیالی نیست. جرقه نوشتن این ها را  یک انسان نه چندان معمولی با لینکش زد. یادش به خیر آن زمانی که با این آهنگ نامجو عالمی داشتم!! من بعد محتوی این ها تغییرمی کند این دو تا تکراری شد. عمدی هم در کار نبود. خلاص!