تمرین نوشت 3
بالاخره اتوبوس لعنتی آمد. زیادی زست گرفتن و خوش تیپ بودن هم حوصله آدم را سر می برد. بهتر است مجالی و اعصابی بماند برای لبخند های تصنعی همراه با ادا و اطوار برای ملت، که آستانه تحمل بالای آدم هم مجال برای ظهور بیابد.
چند تا تذکر لسانی به آدم هایی که با بی فرهنگی تمام سوار اتوبوس می شوند، هم حق و حقوق دز حال پایمالی آدم را از خطر نجات می دهد و هم می تواند متعهد بودن شخص به جامعه اش را اثبات کند و هم مهندسی و درک درست موقعیت را.
این آدم ها هیچی از تذکر لسانی حالیشان نمی شود. از روی سر و کله هم رد می شوند و خودشان را توی اتوبوس پرتاب می کنند. غر غرهای زیر لبم را نمی فهمند. کیف یک خانم بی فرهنگ توی صورتم می خورد. دلم می خواهد حقش ا بگذارم کف دستش. آرنج بغلی محکم فرو می رود توی پهلویم. آن یکی هم دارد همین طور از پشت هول می دهد. خنده هایم دارد هیستریک می شود. تذکر هایم توی هوا حل میشود. تقریبا دارم عربده می زنم و همزمان له می شوم. کسی نمی فهمد.
دیگر آن رویم را بالا آورده اند. اصلا چنین وضعیتی در شان من نیست. خودم را باز می یابم و سر پا می ایستم. نفس عمیقی می کشم و با دو دست چنان اطرافم را کنار می زنم که حساب کار دست این اطرافیان زبان فهم ونافهمم بیاید. همین طوری جمعیت را می زنم کنار و بی توجه به دهان های نیمه بازشان، دختری را که قصد نشستن روی یکی از صندلی های ردیف آخر را دارد، به زور پایین می کشم و جایش مینشینم.جماعت انگار فریفته برق نگاهم شده اند. میخکوب بهم زل زده اند و چشم بر نمی دارند. برای اینکه زیادی بهشان رو ندهم بدون اینکه نگاهشان کنم و با غیظ تمام می گویم : احمق ها!! کجایید که ببینید برق چشم های خانم مهندس همه تان را کور می کند؟!
نمی دانم دقیقا نگاهم همان برق سابق را دارد یا نه؟ حتی ترس برم می دارد که نکند فروغ چشم هایم کم کم افول کرده باشد؟ اما نه! دو تا دختر که جلویم نشسته اند دارند از ترس می لرزند و نگاه های حاکی از ترسشان را هر از گاهی به من می دوزند و بعد زیر لبی در مورد برق نگاه و ابهتم با هم چ پچ می کنند به گانم شخصیتم کم و بیش مجذوبشان کرده. امیدوارم هوای خودشان را داشته باشند و بی جهت عصبی ام نکنند. حال و حوصله ندارم. یک وقتی دیدی دوباره آن رویم بالا آمد و هر دوشان را لت و پار کردم.
راننده کودن تر از آنیست که فکر می کردم. بد ترین مسیر ممکن را انتخاب کرده. جوری که صدایم از این انتهای اتوبوس بهش برسد، میگویم: ابله! ما رو از مسیری آوردی که بستنی فروش ها برامون آواز بخونند؟!
زیر لب همچنان به راننده فحش می دهم. جماعت داخل اتوبوس و آن دو تا دختر جلویی به نشانه تایید نگاهم می کنند و زیر لب جسارتم را تحسین می کنند. می شودگفت تقریبا، آن رویم، دیگر به طور کامل بالا آمده... این تهی مغز ها هنوز عصبانیت خانم مهندس را ندیده اند.....
__________________________________________________________
حالا فعلا هیچی!
باز هم توضیح ضروری : اینها تمرین نوشت بوده و فقط می توانند بخشی از یک داستان و یا در موارد معدودی یک داستانک به حساب بیایند. البت آنهم تمرینی. باز دیدم در کامنت ها راوی را به جهت اول شخص بودن، خود بنده فرض کرده اند از این رو توضیح دادم. خلاص!
بگو