سوز می آید

نه سوز برف اما؛

که تنها؛ قاصدی عقب مانده از پاییز بخت برگشته است!

و تن

با پیچشی؛

شبیه آدم هایی که چندششان بشود؛

فقط لرزش می گیرد.

عمق استخوانت پناه این سوز (که به بی پیری هنوز نرسیده!) نمی شود؛

و این چندان خوشایند نیست.

ماه را که می گویند تکراری شده،

رهایش کن.

رها که نه..........

به کسی نگو اما؛

دزدکی

شبها

دوتایی با هم!!( خنده دار است نه؟!!)

نگاهش می کنیم!

و اگر کسی چیزیمان پرسید،

خونسردانه،

همان طور که دست در جیبمان کرده ایم،

 همان طور که بی خیال بالا را نگاه می کنیم،

با لبخندی از اعماق استهزا،

می گوییمشان:

ماه؟!

بی خیالش شده ایم!!

و بعد دوتایی (خنده دار تر؟!)

چشممان را تنگ می کنیم

که یعنی چشمک!

و بعد سوت زنان دور می شویم!

 و جایی دور از چشم این آدم ها که هیچ نمی فهمند!،

تو زیر نور ماه می نشینی

و تلا لوئت

چشم من یکی را که خیره می کند..........

بعد

خیره ات می شوم

برایت شعر می گویم

مثل همین یکی.....!!

سوز می آید.

صدایی می آید،

انگار باد به خودش می پیچد!

چشمم را می بندم

آخر

سوزشش را کمی آرام می کند.

بازش می کنم.

من مانده ام

ماه

و دلی که مدام ترا کم می آورد..........