کلیشه ای برای تمام فصول زندگی!!(عصبانی شوید لطفا!!)
می خواهم ایمان بیاورم.
می خواهم ایمان بیاورم.
الهی نالیدن من از درد از بیم زوال درد است
کسی که از جور دوست بنالد، در مهر دوست نامردست.............
خیال نکنید با این مقدمه عارفانه می خواهم نتایج روزها و شب ها چله نشینی! و مکاشفاتم را یکجا در اختیارتان بگذارم. نه! اشتباه نکنید من همان آدم پیشینم! با همه دغدغه های بزرگ و خنده آورش! با همه حسرت های بغض شده بیخ گلویش! با همه قول هایی که همیشه داده و هیچ وقت به هیچ کدامش عمل نکرده!
قول هایی که به خودش، به آدم ها و به خدا داده! بگذریم!
من همانم! توی آیینه هم که می بینم، هیچ تغییری نکرده ام. هیچ وقت نمی دانستم آیینه درست بوده یا آینه؟! و مگر درستی یا نادرستی هرچیزی را کی تعیین می کند؟!
من همانم! هنوز آدم ها را مسخره می کنم! هنوز بهشان از ته دل می خندم! هنوز بغض گیرکرده بیخ گلویم را برای خودم نگه می دارم! و قهقهه هایم را جلوی دیگران عریان می کنم!
من همانم! از نزدیک هم که ببینید هیچ تغییری نکرده ام! هنوز از گند های هر روزه ای که به زندگی می زنم می نالم! هنوز می نشینم یک گوشه و می نالم!
خوشتان نیامد؟! مثلا ادبی تر بود اگر می گفتم ناله می زنم؟! ناله زدن جمله زیباتریست! حرمتش بیشتر است . بگویم می نالم بهتر است! ارزش کارم را بیشتر نشان می دهد!
دوباره بنا کردم حرف زدن! دوباره خیال کردم یک چیزهایی حالی ام شده! نه! اما وهم برتان ندارد! من همانم!
من همانم! دقیق هم که بشوید توی صورتم ، خودتان می فهمید! اما یک چیزی را نمی فهمید! یک چیزی را خودم هم نمی فهمم! با این که هنوز همانم ولی نمی فهمم چرا از خنده، ریسه که می روم، دنباله اش، زهر ماریست که می خواهد بالا بیاید و نمی آید!
من هنوز همانم. اما ناله هایم دیگر ناله نیست! جگرم را خراش نمی دهد. راستش ناله هایم مانده اند یک جا سرریز بشوند. لبریز.
نالیدن من از بیم زوال درد نیست! اصلا از درد هم نیست!! نالیدن من حتی از بیم آن نیست که به جویی نیرزم! این حرف ها مال من نیست. مال ادم هاییست که دست کم یک چیزی حالیشان می شود! کور خوانده اید اگر خیال کردید اینها یا از شکسته نفسی ناشی می شود یا از کمبود حیرت آور اعتماد به نفس! اینها همه اش از نفس نشات گرفته است. نفس خالص!! نالیدن من از توهم دردست! از خماریست!
ورم کرده ام! در خودم فرورفته ام. دیگر اگر بنالم هم نمی خواهم صدایی از گلویم خارج شود! حداقل تا وقتی که این زهر مار لعنتی کامل بیرون نیامده!
می خواهم فراموش کنم؛ دوباره برگردم بخوابم ها! ولی خوابم نمی برد! یک کسی، یک چیزی این وسط بی خوابم کرده! تا چشم روی هم می گذارم، تصویر دست های نداشته روی سرم هوار می شود!!
پی نوشت!!:
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تب وحشتناکی است. مثل خوره افتاده به جانم. گرچه دوری اش را هم تاب نمی آورم؛ که اینطوری، دست کم بهانه ای برای حال خرابی که حال دیگران را به هم بزند، هست!
توی دانشکده ما یک دختر هست که به گمانم تازه وارد باشد.
تکیه دادن به این دیوار سرد، آرامم می کند. اولین بار که دیدمش خیال کردم پی کسی می گردد. ولابد برایم محتمل بود که آدم اینجوری بعید به نظر می رسد دانشجو باشد!! آن هم دانشجوی ریاضی!
حرارت انگشت ها را اما؛ هیچ یخی فر نمی نشاند! مطمئنم وقتی بفهمید قضیه از چه قرار است، براق می شوید که : « مگر کمند آدم های اینطوری! که دانشجو هم هستند؟!». و هزار مثال و آیت می آورید که هم به من و هم به خودتان ثابت شود آدم های روشنفکری هستید! این مسائل را قبلا هضم کرده اید!
تند نروید!...... وهم برتان داشته!.....شما آن قدر ها هم که فکر می کردید متمدن نیستید!
چای داغ، این وقت شب، توی تن به این داغی که بریزد؛ بی خوابی های شبانه را هم استمرار می بخشد؛ و همه این ها هیچ مهم نیست، وقتی داغی اشک گونه هایت را می سوزاند و فریاد گیر کرده بیخ حنجره، یک داد زیادتر می شود.
از وقتی مطمئن شدم دانشجوی دانشکده خودمان است، تا حالا که دارم این مهملات را با قلم به این مقدسی ماندگار می کنم، هشت ساعتی می گذرد! ساعتش را برای این یادم مانده که دقیقا همان موقع این کپسول بی مصرف را به همراه کلی حیرت وارد معده لعنتی ام کردم؛ که هیچ چیزی را هضم نمی کند! جوش نزنید! برای حیرت های مضحک من، معده هم زیادی است. ......... بگذریم!
خلاصتان کنم! تا این جای مطلب هم که رک و پوست کنده نگفتم دردم چیست قصد نداشته ام کسی را هیجان زده کنم که دنبال انتهای این اراجیف بگردد!
در دانشکده ما دختری درس می خواند که دو دست ندارد.
خیلی عادی است. نه؟ درست مثل این همه نابینا و معلولی که هر روز خیلی معمولی، توی دانشگاه و خیابان از کنارمان رد می شوند! و ما حضور همهشان را به عنوان اعضایی از اجتماع پذرفته ایم! وارد بحث حقوق معلولان، البته، قرار نیست بشوم.
می خواهم همه این دنیای لعنتی را با همه بازیچه هایش یکجا بالا بیاورم!
صبح، انگار قرار شکنجه داشته ام؛ از بستر با همه بارکج دنیا-( که الحق به مقصد نمی رسد!)- که انگار روی این شانه های افتاده، سنگینی میکند، برخاسته ام. تند تند حاضر شده ام اما مثل همیشه دیر رسیده ام. یک چیزی این وسط خیلی نگرانم کرده : کلاس داشته تمام می شده و من هنوز ندیده بوده امش! نگرانی ام کامل برطرف نمی شود! از دور، کمی، از پشت، یک لحظه کوتاه و کمتر از کوتاه دیده امش!روی هم رفته روز کسالت باری بوده است.
کلاس بعدی شروع می شود و این برای آدمی با دغدغه های من! از مرگ هم بدتر است! چند تا مسخره بازی؛ چند نفر را مسخره می کنیم و می خندیم! ما آدم های شادی نیستیم. در باطن هزار دغدغه داریم که از فکر کردن به هر کدامشان، کلی غممان می گیرد!
پشت در کلاس دوستم منتظر ایستاده ام و دارم خاطره یک مسخره بازی بی اهمیت را برای یکی دیگر تعریف می کنم! منتظرم بیاید که روز پربارم را زودتر به خانه برسانم! که دوباره می بینمش! خیلی عادی گوشه ای ایستاده و با دوستش گپ می زند! انگا نه انگار که باید از غم این ناتوانی سرش را به دیوار بکوبد. به زمین و زمان ناسزا بگوید و..... تازه برای ناامیدی و گریز از زندگی، احتیاجی به ژست هم ندارد!
می خواهم دنیا را بالا بیاورم. می خواهم دنیا را روی سر دنیا و خودم بالا بیاورم!
بازیچه های مسخره جلوی چشمم سبز می شوندو تصویر دست های نداشته روی سرم هوار می شود. خودم را به نفهمی می زنم. برای پدرم تعریف می کنم: در دانشکده ما دختر تازه واردی هست که دو دست ندارد......
خالی نمی شومو می خواهم بازیچه های دنیا را روی سر خودش بالا بیاورم!
اتفاقات احمقانه امروز را برای پدر تعریف می کنم! نباید لو برود! کی گفته من بادیدن همچین صحنه عادی متحول می شوم؟! باید بفهمد من آنقدر ها هم ندید بدید نیستم!
یکی عقل و شعور ندارد؛ یکی دو تا دست. چه فرق می کند؟!
می خواهم بازیچه های دنیا را روی سر خودم و دنیا و بازیچه ها! بالا بیاورم........
راستی! امروز سر کلاس..............!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱) خیال می کردم نیازی به پی نوشت پیدا نکند ولی کرد!
۲) خواهشا کسی خیال نکند دردم اینست که دلم برای کسی که دست ندارد سوخته! خواهش می کنم این فکر وحشتناک را از سرتان بیرون کنید!!
۳) معادلاتم بیش از قبل به هم ریخته!
۴) دارم سرسام می گیرم!
۵) از کما بیرون آمده ام بعد از یک مدت!
۶) می دانم دوباره هم قرار است برگردم همانجا!
۷) دلم خواب می خواهد!
.
.
.
.
.
.
.
.
سوز می آید
نه سوز برف اما؛
که تنها؛ قاصدی عقب مانده از پاییز بخت برگشته است!
و تن
با پیچشی؛
شبیه آدم هایی که چندششان بشود؛
فقط لرزش می گیرد.
عمق استخوانت پناه این سوز (که به بی پیری هنوز نرسیده!) نمی شود؛
و این چندان خوشایند نیست.
ماه را که می گویند تکراری شده،
رهایش کن.
رها که نه..........
به کسی نگو اما؛
دزدکی
شبها
دوتایی با هم!!( خنده دار است نه؟!!)
نگاهش می کنیم!
و اگر کسی چیزیمان پرسید،
خونسردانه،
همان طور که دست در جیبمان کرده ایم،
همان طور که بی خیال بالا را نگاه می کنیم،
با لبخندی از اعماق استهزا،
می گوییمشان:
ماه؟!
بی خیالش شده ایم!!
و بعد دوتایی (خنده دار تر؟!)
چشممان را تنگ می کنیم
که یعنی چشمک!
و بعد سوت زنان دور می شویم!
و جایی دور از چشم این آدم ها که هیچ نمی فهمند!،
تو زیر نور ماه می نشینی
و تلا لوئت
چشم من یکی را که خیره می کند..........
بعد
خیره ات می شوم
برایت شعر می گویم
مثل همین یکی.....!!
سوز می آید.
صدایی می آید،
انگار باد به خودش می پیچد!
چشمم را می بندم
آخر
سوزشش را کمی آرام می کند.
بازش می کنم.
من مانده ام
ماه
و دلی که مدام ترا کم می آورد..........
شعر ناگفته
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند......
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم..........
تا روزگار بو نبرد........
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
............................................................................
حالا دیگر باید نوشت : زنده یاد قیصر امین پور ! از بامداد امروز.