و من چقدر عاشق بارانم!!

 

نگذارید حسرت یک دوستت دارم گفتن به تک تک قطراتش رو دلتون بمونه!!

 

 

 

 

 

آیه

 

سرخ است و زیبا

نامش..........

 

 

 

لاله ساغرگیر و نرگس مست و......

 

 

دختر سوار تاکسی شد که آرم نداشت. در واقع از همان هایی که بهشان می گویند: مسافرکش شخصی. دختر هروقت سوار تاکسی می شد یک داستان واقعی اتفاق می افتاد. این یکی اما فرق داشت. عجیب بود. دیگر آخرش به " پیاده میشم نگه دارین همین جا" ( با حالت عصبانی)، ختم نمی شد. آخرش باید به فکر فرو می رفت. حرفی از حرف های همیشگی نبود. اصلا داستان کلا فرق می کرد.  راننده ظاهرا وظیفه داشت در ذهن دختر سوال ایجاد کند. وظیفه داشت تیر خلاص را بزند. چون ترکش ها با این که مغز دختر را سوراخ سوراخ کرده بودند؛ کاری  از پیش نمی بردند.

دخترک ذاتا از آن آدم آونگی ها بود؛ درست. اما این چند روزه سرعت رفت و برگتش بیشتر شده بود و راننده که آخر سر با کمال افتخار اعلام کرد: مسافرکش نیست؛ این آونگ غیر استاندارد را ایستانده بود. بدون اینکه این وسط، هیچ کدام از قواعد احمقانه دینامیکی را رعایت کرده باشد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بی ربط نوشت: چقدر این جمله آهو این روزها آرامم می کند:

" بعضی از آدم ها فقط برای این هستند که آدم از دستشان به خدا پناه ببرد!!"