ن-ا-ت!
یاد آن روز که می افتم............
شادی کودکانه چشمانت!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما می توانید درست و غلط را از هم تشخیص بدهید؟!
دلتان را چی ؟!!
یاد آن روز که می افتم............
شادی کودکانه چشمانت!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما می توانید درست و غلط را از هم تشخیص بدهید؟!
دلتان را چی ؟!!
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی!
راستش را بخواهید هیچ حال و حوصله گفتن از خودم را ندارم!!
همه اش تقصیر باران است و عکس های پی در پیی که خدا گرفته این روزها!! که توی همه اش قیافه ام از همیشه کج و کوله تر و بدتر افتاده!! راستش را بخواهید همیشه با منحنی های نزولی همزاد پنداری کرده ام!
آرزوی یک زیر باران دوش گرفتن و ضربه تگرگ ها را روی تن احساس کردن هم که بر دلم ماند!! بگذریم که خودم دعا کردم و برخلاف همیشه به دعای گربه سیاه باران آمد!!
باران که گرفت و عجیب هم تند! ، یاد روزی افتادم که زیر باران برای خودم تنهایی قایم موشک بازی می کردم!! چشم می گذاشتم اما هر چه زیر چشمی می پاییدمش که فرار نکند، که کجا قایم می شود و خودش را با کدام ابر سفیدی می پوشاند!، چیزی نمی دیدم!!؛ جز تصویر نم زده ای که تا سرم را برگرداندم ، ناپدید شد!! و تنهایی من بعدها؛ حتی زیر پر نور ترین اشعه های خورشید (که زمانی فکر می کردم عجب حسودند)، هم ، بازی هایش را ادامه داد!! و وقتی درد عجیب بیداری بهش فهماند توی این بازی کسی جز او نیست!، ......، به خودم آمدم و به خیابان شلوغ باران زده خیره شدم که حتی از چشم های من هم خیس تر بود!!
درد من اصلا بابت این نیست که حالا حتی تنهاییم کسی را ندارد همبازی اش شود!! درد که این نیست!! خوب که فکر می کنم می بینم اصلا دردی نیست!!
فقط باران کار را خراب کرد!!
احساس می کنم:
هرگز نبوده قلب من اینسان سرد و سخت!!