این وجودی که در نور ادراک

 مثل یک خواب رعنا نشسته

روی پلک تماشا واژه های تر و تازه می پاشد!!

.

.

.

.

.

.

.

یا شبیه هجومی لطیف قلعه ترس های مرا می گرفت!!

نور پاشیدن خورشید و حسادتش به روشن تر بودن اون...............

به رخ کشیدن آسمون آبیشو به آبی اون................

دیگه خیالی نیست..................!!

فقط این وجودی که در نور ادراک

مثل یک خواب رعنا نشسته..............!!

عمرا اگه کسی فهمیده باشه چی میگم!!