هرچی فکر می کنم می بینم آخرین خاطره ام از برف دقیقا به همان روز مربوط می شود. روزی که از پشت دانه های برف، قشنگترین تصاویر دنیا را به نظاره نشسته بودم. دیگه هیچ وقت خاطره اون روز برفی تکرار نشد. اون روز برف بلور بلور می آمد و پشتش، یک زمینه آبی پیدا بود و ......
یادم هست. خوب یادم هست که داستان بزرگی برای این برف کذایی ساختم و تو دزدکی خواندی اش. تو که اصلا نمی دانستی من از کدام برف و کدام زمینه آبی و کدام خاطره ماندنی حرف می زنم. آمدی برایم نوشتی چرا می خواهم خودم را ته یک قصه دیگر برای همیشه گم و گور کنم؟ و اصلا ته کدام قصه قرار است چشم بگذارم و بشمارم تا تو بیایی....گفتم این ها داستانست. به تو مربوط نیست. تو باور کردی و داستان بودنش توی کتت رفت. با اینکه واقعا برف و زمینه آبی وجود داشت.
گفتم تو به این کار ها کار نداشته باش. این ها یک مشت داستان است که سر و ته ندارد و چیزی که سر ندارد و در نتیجه ته نمی تواند ربطی به کسی داشته باشد. اما یک چیزی را یادت نرود تو یک قولی به من داده بودی!
گفتم که قولت که یادت نرفته؟
بعد دوباره آمدی و سعی کردی خودت را توی یک زمینه آبی جا بدهی و در عین حال شبیه بچه های حرف گوش کن سرت را پایین انداختی و دروغکی گفتی باورت شده همه این ها داستان بوده، بعدش هم فقط ازم دلیل خواستی و قولت یادت رفت.
بعد من، یکی از این پیامک ها که آدم تا ندیده کی فرستاده اش و چی گفته کلی استرس می گیرد و مشوش می شود صدایش گاهی وقت ها آدم را عجیب عصبی می کند؛ برایت فرستادم و گفتم خواهش می کنم بگذاری قصه مان را فراموش کنم و تاکید کردم قصه آن روز برفی و قایم موشک ازی های بعدش البته هیچ ربطی به من و تو نداشت. حد اقل به تو نداشت.
بعدها شنیدم جایی گفته بودی این عاشقانه ترین پیامکی بود که ازم دریافت کرده بودی.
_______________________________________________________________
پس نوشت :
1) درد لعنتی عضلانی مزمن نگذاشت از دعای عرفه بیش از اینش نصیب من شود :
لا اله الا انت. سبحانک انی کنت من الظالمین
2) پست قبلی اشتباه فاحشی بود که در نتیجه آستانه تحمل پایین من ایجاد شده بود و پس از پشیمانی و رفع عصبانیت و توجیه، پاک شد.
عاشق سیاهی آسمانم وقتی برق می زند، اینجا وسط شلوغ ترین و خاطره انگیز ترین نقطه شهر و ابرهایی هم آلوده اش کرده باشند، چه غم؟!
عاشق خنکی هوای اینجا شده ام و نم نم بارانی که اول از همه نوک بینی ام می چکد و بعد بالای پلکم و مجبورم می کند چشم هایم را کمی تا قسمتی تنگ کنم. مثل تلنگری می ماند از جانب دوست شوخی که" تو دنیا را جز با و برای او نمی خواهی!"
بوی چمن تازه که می پیچد و مشامم را نوازش می دهد، باد خنکی که نه خیلی بی هوا و نه خیلی هم با قاعده، می وزد و یادت می آورد ناسلامتی که نه به سلامتی پاییز است و موسم همین لرز گرفتن ها؛ عاشق می شوم!گر می گیرم و داغ می کنم. بعد می دوم از این طرف به آن طرف و سوز باد، اشکم را حسابی در می آورد. چیزی پیدا نمی کنم و دوباره از نو می خوانم چو تخته پاره بر موج....... باد کار خودش را می کند و سوز نهانی درون پیرهن را بردا و سلاما می کند که رسوا نشود بنده ای میان آتش و معجزه ابراهیم را دیگران هم باور کنند.
چراغ ها یکی یکی روشن می شوند و ترکیب نور می شود همانی که می خواستم. زمین همانقدر برق می زند که وادارم کند عاشقش بشوم و سبز چمن ها همان قدر جلا دارد که آدم را به حتی روی خیسشان خوابیدن ترغیب که هیچ هوسی می کند!
دل کندن از اینجا سخت است. خصوصا از شب هایش. ولی زیادی که مانده باشی، نگاه کوچکتر ها که نه، نگاه درخت هایش ولی حالیت می کند زیادی مانده ای! تمتعت را برداشته ای و باید بروی. اما تکه ای از قلبت را یادگاری می گیرد و روی سر درش که زمانی کلی خون، رنگش کرده بوده، آویزان می کند و شاید هم بچسباند. بعد تو می شوی جزئی از روح سرگردان سردر اصلی. جزئی از روح جاری دانشگاه. همان که شب ها می گردد و عاشق می کند. پابند می کند. تو می شوی جزئی از این روح سرگردان. شک نکن؛ فقط اگر شب هایش را درک کرده باشی؛ دیگر همیشه عاشق شب خواهی ماند.
_______________________________________________________________
پس نوشت:
این نشد همانی که می خواستم. این نبود آنچه من از تو با خودم می گفتم. لعنت به کاغذهای حقیق و مجازی که اینقدر با فراز و فرود و ناهموارند و قلم رویشان نمی چرخد. گرچه بیچاره کاغذها.... که مشکل اصلی اینجاست که دیگر قلم زبان دلم نیست.................باید زمین گذاشت قلم ها را...........
پس تر نوشت :
یادش بخیر ما هم زمانی، دلی داشتیم که با وی گفتیمی! هر مشکلی بود و یکی بود که یک عشوه می کرد کافی بود لهجه چموش را رام کند و طبع ناموزون را سر جایش برگرداند. حالا ساز دل و طبع با هیچی کوک نمی شوند. اگر چیزی مثل عقربه برایشان در نظر بگیریم، حول محورشان لق لق می زند.
واقعا که این ثانیه ها خیلی بی رحمند!!
بعد از دو ساعت جفنگ نوشتن و ایمیل زدن برای استاد محترم! فقط فرصت کردم همین چند خط را بنویسم! ا با این همه حرف توی سرم و دلم و ......
دیگر وبلاگ دوستان خوانی و نظر دهی و یا در بدترین حالت اعلام موجودیت! که پیشکشم!
عفو بفرمایید
هرچی رو ندونم این یکی رو خوب می دونم.
اگه ندادی، حد اقل این یک مورد رو، چون نخواستم.
حتی خوب که فکر می کنم می بینم تا حالا هیچ چیز واقعی ازت نخواستم.
من نمی دونم چی می خوام.
این خیلی درده.
چقدر خبر بد از در و یدوار میرسه.
کاش می تونستم قسمت رو باور کنم.
کاش اون یک آدمی که...... کاش تو رو نمی شناختم دوست عزیز! اون وقت به کل منکر اراده و خواستن و این قسم لاطائلات!! می شدم!. کاش تو رو نمی شناختم دوست عزیز!
حاجی دستی به محاسن جوگندمی اش کشید و زیر لب لا اله الا الله غلیظی بلغور کرد. چند قدمی توی اتاق زد و خانم بچه ها را زیر چشمی پایید و دستی روی سر آقا زاده اش کشید. موهای خرمایی رنگ پسرک و انگشتر عقیق حاجی روی نیمچه زمینه انگشت های کلفت و کشیده حاجی که تا حدودی مردانه می نمود، ترکیب جالبی پدید آورده بود. خاصه وقتی که پسرک که هنوز پشت لبش سبز نشده بود، صورت سفید و پرش را رو به حاجی گرفت و انگشت های حاجی همان طور که دسته تنکی از موهای خوشرنگ پسر را در دست داشت، بی حرکت ایستاد. پسر معصومانه پدرش را نگاه می کرد و قند توی دل حاجی آب می شد. حاجی لبخند بزرگترانه و متفکرانه ای زد و به قدم زدن ادامه داد. قدم زدن و تسبیح گرداندن دور اتاق که افاقه نکرد، کتش را از روی جا لباسی برداشت و از در اتاق بیرون زد. خون، خون حاجی را می خورد.
چند دقیقه بعد، حاجی توی پارکینگ بود و زیر لب ذکر می گفت و کظم غیض می کرد. پسرکی دیلاق گوشه پارکینگ با توپ پلاستیکی و زهوار درفته اش شوت می کرد طرف پسرک دیگری که ظاهرا برادرش بود، کوتاه بود و آب بینی اش را چند ثانیه یکبار با پیراهنش پاک میکرد و با هر شوت، فحشی هم از طرف برادر بزرگترش دریافت می کرد.
حاجی که تسبیح گرداندن، دردش را دوا نمی کرد، چند تا فحش آبدار و ناموسی روانه پسر ها کرد و دنبالشان دوید و به هن و هن افتاد، بچه ها از رو نرفتند و جوابش را دادند و حاجی هم حرامزاده و چند تا فحش آبدارتر را که برای مادرشان کنار گذاشته بود، خرج کرد و پسر ها در رفتند.
حاجی بفهمی نفهمی سبک شده بود.
زن حاجی، نگران، از کنار پنجره تکان نمی خورد و کوچه را می پایید. حاجی از در مجتمع بیرون نرفته بود. با یک دست، محکم روی دست دیگرش کوبید و دست کوبنده را گزید. فحشی نثار زن کرد که از گفتنش معذوریم؛ و سپس پرده را انداخت.
مرد های مجتمع به همراه حاجی کم کم توی پارکینگ جمع شدند تا تصمیم مهمی بگیرند. جلسه جز پاره ای بد اموزی چیز دیگری نداشت و الحمد للله با عاقبت بخیری حاضرین و غایبین به اتمام رسید. مردهای مجتمع خوشحال بودند. زن ها هنوز نگران خارج نشدن شوهرهایشان از در مجتمع، ضمن گرامی داشت یاد زن، پرده اتاق را کنار می زدند و باز برش می گرداندند سر جای اولش.
رگ های حاجی و مرد های مجتمع کم کم از حالت انقباض خارج می شد. اما زن ها هنوز از نگرانی در نیامده بودند.
زن توی اتاقش نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت. هر چند ثانیه یکبار هم سرش را می اورد بالا و فحشی نثار پسر ها می کرد و گریه اش شدت می یافت. موهای دخترش را توی دستش گرفت، بوسه ای به سر دخترک زد و سرش را به سر دختر چسباند . بعد با حالتی غیر ارادی شروع کرد به داد و هوار کردن و موهای دختر را کشید و بعد با دستش به سر دختر کوبید و او را بدبخت و مفلوک خواند. گوشی تلفن را که آخرین بار بعد از تماس حاجی با شدت قطع شده بود به سمت دیوار روبرویی پرت کرد و فحشی هم نثار مرد کرد.
مرد قبل از حاجی و تقریبا نفر یکی مانده به آخری بود که با زن تماس گرفته بود.
اثاث خانه زن کم کم، کمتر می شد و اب و رنگ قیافه اش هم کم کم به خشکی و زردی می گرایید.
رگ های گردن حاجی و مرد های مجتمع هم کم کم منبسط تر می شد و خون بیشتری توش جریان پیدا می کرد.
یخچال خانه زن هر روز خالی تر می شد و فحش های پسرها موقع شوت زدن به توپ آبدارتر.
زن های مجتمع، اما هنوز نگران بودند و همسر هایشان را زیر چشمی جور دیگری نگاه می کردند. به دیده شکی آمیخته با حسرت و خشمی آمیخته با حسادت. کینه ی زنانه و عذاب اوری هم به جانشان افتاده بود که فقط یک راه درمان داشت.
قافیه کم کم بر زن تنگ شد. گوشی تلفن هم متاسفانه آنقدرها که باید خرد نشده بود. همین شد که مردی که قبل از حاجی زنگی زده بود، دوباره تماس گرفت.
مرد که سر و کله اش اطراف مجتمع پیدا شد، پرده های پنجره های سمت کوچه مجتمع، به نوبت تکان خورد و آخر سر هم افتاد. مرد های مجتمع چند دقیقه بعد توی پارکینگ و کنار در ورودی تجمع کرده بودند.
زن یواش و بی سر و صدا از پله ها پایین آمد و به سمت در مجتمع رفت. در را باز کرد و پایش را داخل کوچه گذاشت. اطراف را پایید و به سمت ماشین مرد رفت.
زن را خر کش از ماشین مرد دور می کردند. رگ های گردن حاجی قلمبه شده بود قدِ چی!.
پنجره آپارتمان زن باز شده بود و وسایلش دانه دانه پایین می ریخت. زن ها از کنار پنجره و توی پارکینگ به اندازه بضاعتشان، فحشی، بد و بیراهی، چیزی نثار زن میکردند.
پسر بزرگ و دیلاق زن لگد می زد توی شکم حاجی و فحش های رکیک می داد. حاجی هم بعد از هر لا اله الا الله جواب دندان شکنی بهش می داد و رگ گردن مرد ها هی بیشتر ورم می کرد.
پسر کوچک زن گوشه ای نشسته بود و فحش می داد و گریه می کرد.
دختر زن توی اتاق چمباتمه زده بود و هق هق می زد. زن ها کنفرانس گذاشته بودند و به فتحشان توی خانه زندگی زن ادامه می دادند. حاجی خون دویده بود توی صورتش و بفهمی نفهمی لبخند رضایت به لب داشت. یکی از مردها سیگاری آتش زده بود و همچنان زیر لب به زن فحش می داد. رگ های گردن مرد ها کم کم منبسط می شد و صورتشان گل می انداخت.
_________________________________________________________
پس نوشت :
چند وقتیست دلم نمی اید نم نم باران و چم های دانشگاه را رها کنم و شب قشنگش را با نیم ساعت دیر و زود رسیدن به خانه عوض کنم.
چند وقتی هست که کلا اتفاقات دیگری هم می افتد و نمی افتد......
هییییییییییییییییییییییییی! حالا فعلا بی خیال!
وقتی شبیه بچه ها میشی ازت خوشم میاد. اما فقط وقت هایی که شبیه بچه ها میشی. مثل امروز.
نشسته بود سر جای همیشگیش و قیافه ای فلک زده تر از قبل به خودش گرفته بود. اون پسر کوچیکه که شبیه هری پاتر میمونه و تنها تفاوتش با هری توی کمی تپل تر بودن و کوتاه تر بودنشه، هم با یک قیافه خنده داری آویزونش شده بود، انگار می خواد باباش رو دلداری بده!
تنها کاری که می تونستم به عنوان عامل این فلاکت براش انجام بدم این بود که آرزو کنم یجوری به دلش بیفته که بره سراغ جادوگر شهر از و یکم شخصیت طلب کنه. نداره و این خیلی براش بده. طفلکی!
با این که قیافش غلط اندازه و سنش رو بیشتر نشون میده، اما رفتارش قشنگ جبران همه چیز رو می کنه. جوری که دیگه سن مطرح نیست! تعجب می کنی از این که حلقه مفقوده شخصیت رشد پیدا کرده توی زندگی این بابا این قدر تابلوئه و خود بی وجودش رو اینقدر توی سر این و اون می کوبه.
برای همینه که از چسبیدن اون پسره که شبیه هری میمونه و با ادم جوری رفتار میکنه که انگار پدر یا مادرش بوده و خبر نداشته، اینقدر صحنه مضحکی درست میشه.
قیافه پسرکچیکه مثل وقتاییه که عینکش رو روی بینی نوک تیزش جابجا می کنه و با دقت به حرفات گوش می کنه و در نهایت یک چشم درست و درمون میگه، ولی بهش نمیاد بخواد اون رو دلداری بده، گرچه داره دقیقا همین کار رو می کنه، درحالی که میشه مطمئن بود هیچی نمی دونه. از شاخص فلاکت طرف و عاملش و این چیزا.
بعدش هم پا شد و چند دور، دور جایی که باید دید می زد طواف کرد. وقتی موجودی اندازه هیچی هم برای آدم ارزش نداره، خوب میگی به دوزخ!! بگرده، بچرخه، دید بزنه و خودش رو مضحکه عام و خاص کنه! ولی نمیشه که خودت رو مضحکه اون کنی که هر وقت دلش خواست انقدر کارهای احمقانه بکنه و به صورتی که روش تعصب داری، خیره بشه.
_____________________________________________________________
پس نوشت :
1) لعنت به این بلاگفا که هیچ چیزی را توی دلش نگه نمی دارد و با یک حرکت اشتباه دست روی صفحه کیبورد، حاصل همه انگشت فرسایی هایت را یکجا به باد می دهد!
2)همین الان انگشتم را خفن شکستم، جایتان خالی خیلی خیلی حال داد. یک نفسی تازه کرد انگشت بی نوا.
3)عاشق اشک های تو ام که برای "دا" ریختی. می دانی کجایش برای من از همه جا دردناک تر و گریه آور تر بود؟! انجا که زهرا میگه ببخشید میشه یکم دنبه به من بدید میخوام بمالم به دست هام که خشکی زده. این زیاده. یکم می خوام فقط. حالتش وقتی میاد توی ذهنم، اوج تراژدی به نظرم همون جاست. حالا تا صبح هم خواب جنازه های فجیع قبرستان جنت آباد و خرابه های خرمشهر را ببینم، نظرم بر نمی گردد. اوج تراژدی این مستند همان جاست. مگر اینکه از صفحه پانصد به بعد اتفاق درخور تامل دیگری بیفتد.
4)بدترین قسمت ماجرای دختر بودن اینست که در اوج خستگی و درب و داغانی، بخواهی برای تحمل قیافه خودت توی اینه هم که شده، تن خسته ات را توی خیابان دنبال خودت بکشی و راهی آرایشگاه شوی! درد اور است نه؟!
کلی حرف داشتم برای گفتن اما حس گفتن نیست.
با دیدن سفره خانه سنتی شاه عباسی میبد بیش از پیش به عمق فاجعه سفره خانه سنتی! و کافی شاپ! شدن بناهای تاریخی پی بردم. با دیدن سفره هایش هم که صنایع دستی!! بود و نه حتی سفره یک بار مصفی رویش پهن می شد و نه حتی سینی، سفره دیگری، چیزی!! همه اش غذایت را باید روی همان سفره میخوردی و هرچه هم که کثیف می شد مهم نبود و هر چه هم که در و دیوار وفرش و گلیم و هرچه آنجا بود آلوده می شد و از بین می رفت باز هم مهم نبود!!
مسجد جامع با همه بزرگی و بی نظیر بودنش، رها شده بود گوشه گوشه اش در دست تعمیر! البته از آن نوعش که تا ابد و البته تر بی نتیجه! طول خواهد کشید!
اما خوب این حرف ها باعث نمیشود که آدم از دیدن مسجد جامع و از راه رفتن دور گنبدش واز دیدن آدم هایی که توی تک تک محراب هایش نماز می خوانند ذوق زده نشود.
دیدن همه اینها فعلا لازم بود. لازم بود بیایم اینجا تا مدام توی گوشم این ترانه وطن پرستانه نه چندان معروف زنگ بزند که اگه من مثل درختا ایستادم........
خیلی وقت بود از خیر کاشی کاری های مسجد شاه عباس اصفهان و راه پله های پر تردد!! عالی قاپو و زاینده رود به گل نشسته و توس نیمه ویران و منارجنبان درب و داغان و باغ فین بیشتر تعطیل و خانه بروجردی ها و نقاشی های مخدوش شده روی دیوارهای میراث های ماندگار ملی!! که زمانی صور قبیحه ای چون صورت بانوان را به نقش رویشان در اورده بودند؛ گذشته بودم.
اصلا اصفهان و دیدن مردمی که با ظالمانه ترین شکل ممکن از در و دیوار بناهای تاریخی اش بالا می روند، کاشان و گلاب گیری های صوری و شتاب زده اش و نیاسر و آتشکده ای که معلوم نیست آتشکده است یا رصدخانه!!، و کاروانسرای مرنجاب که حالا تبدیل به خانه ملخ ها شده!، پاسارگاد و کارون گل آلود، لنج های توی غربت شط فرو رفته آبادان، کوسه بخت برگشته آکواریوم مضحک کیش! و کشتی یونانی مهجور و امام زاده هایی که فقط به در و دیوارشان دخیل بسته شده، دیدن آدم هایی که وقتی راه می روند نه گذشته ای دارند و نه آینده ای، خودشان با دست خودشان گذشته شان را به گند می کشند، قیم همند، مثل آب خوردن دروغ می گویند، همه اینها حالم را جا که نمی آورد و غرور ملی ام را که افزون نمی کرد هیچ! حالم را می گرفت و از ایرانی بودنم بیزارم می کرد.
وقتی می بینی همه اصول و آداب ادب و عرفان و .... که در تذکره الاولیا و احوالات شیخ ابو سعید ابوالخیر خوانده ای، دارد به طرز وحشتناکی به گند کشیده می شود و مورد استهزا قرار می گیرد، از این که هم کیش و هم میهن چنین مردمانی باشی از خوت شرم می کنی! و بعد خوب که فکر می کنی می بینی تو هم جزئی از اینانی! جزئی از کسانی که از آسفالت شدن دماوند کیفور می شوند! و ترجیح می دهند روی تن این دیو سپید آلوچه و آش و قلیان سق بزنند تا این اتشفشان خاموش بماند همین طوری بلند و سرفراز.....
مدت ها بود با دیدن این فجایع محرز! جدا دیگر چیزی به نام غرور ملی برایم معنی نداشت!
لازم بود یزد و دیدن مناره های مسجد جامع و آویزان شدن از بلند ترین نقطه ممکنش! لازم بود دیدن مردمی که جز انتظار معجزه و کرامت داشتن از سنگ و چوب! صرفا بخاطر حرمت کاشی های مسجد و معماری که جان رویش گذاشته، در محرابش نماز می گزارند. نماز عشق. دیدن مردمی که با این که می دانند مسجد به تنهایی حاجت نمی دهد، باز هم بسلام آمنین واردش می شوند. دیدن مردمی به عبادتگاه زرتشتی ها هم با خلوص و ادب و احترام وارد می شوند.
لازم بود یزد و قدم زدن در باغ دولت آبادش و توی کوچه پس کوچه های باستانی اش گشتن و با لهجه شیرین یزدی شنیدن از اعماق دل جمله شما مهمانی و مهمان حبیب خداست قناد پشت مسجد جامع که سال به دوازده ماه کسی خریدی ازش نمی کند و باز " گل پنبه" اش را مفت و مجانی چوب حراج می زند و مراحل طبخ قطاب را یادت می دهد.
لازم بود دیدن جوانان سر بزیر یزدی! که توی این مدت ندیدی کاری به کار کسی داشته باشند و کاسب هایی که قسم نمی خوردند جنس هایشان چنین و چنان است و برای معدود دفعات توی زندگی ات می دانستی قرار نیست طرف مقابلت سرت را کلاه بگذارد.
لازم بود دیدن مردمی که گرچه کویر کمی زود رنج تر از دیگرانشان کرده اما طبعی بلند برایشان به ارمغان آورده است. اگرچه زندان اسکندر و بستنی فروشی زندان! حالت را می گیرد ولی دیدن نخل های عاشورا که توی کوچه پس کوچه های قدیمی و جلوی تکیه امیرچخماق جا خوش کرده یادت می آورد کی هستی و چی و این آخرش کلی حال آدم را جا می اورد.
حالا بعد از این همه روده درازی، هنوزم می تونم بگم واسه کاشی کاریات دلواپسم..........
_________________________________________________
پس نوشت:
خدا رحم کرده حس گفتن نیست!
یزد را دیدم
آن ابر شهر
_________________________________________________________
پی نوشت : این پست پس از بهبود حال روحی و روانی نگارنده تکمیل خواهد شد! چنین پستی در توصیف از یزد نه در خور آن ابر شهر است.
می خواهم زنده بمانم.
________________________________________________________
پس نوشت:
1) باز هم هرچه نوشتم پرید.
2) این بی مبالاتی در مصرف کلد استاپ!! کار دستم داد امروز!
شب ها حالت سرماخوردگی غالب است و پیش خودمان بماند بی خوابی را هم کمی التیام می بخشد. دیشب برای محکم کاری مشت مشت خوردم. هنوز خمارم!!
3) تک تک عضلاتم کوفته شده و تا سر حد مرگ خسته ام.آنقدر بابت چند تا کار لعنتی ، پله های دانشکده را زیر و رو کردم که جانم بالا آمد. البت چیز زیادی فهمم شد و یک دوره آدم شناسی مفت و مجانی را هم گذراندم!!
طرف پررو خجالت نمی کشدتوی چشم آدم زل می زند، دروغ می گوید و خرابکاری می کند. کاش لا اقل آی کیویش در حد هویج نبود و معنی کنایه و متلک را می فهمید! افسوس!!
4) آنهایی که مرید امام بودند می گفتند یادشان داده صبح به صبح دستشان را روی زانوهایشان بگذارند و بلند شوند. این دقیقا همان چیزیست که پدر مادر های ما نسل سومی ها یادمان نداده اند.
5) خرمگس دیوانه ول کن نیست وزوزهایش دیگر زیادی روی اعصاب است. دارد مجبورم می کند دست به دامن مگس کش شوم.
6) چیزی توی زندگی هست تو مایه های درد. این درد، هر چی زیادتر باشد، بیشتر یاد آدم می اندازد که زنده است. بعد توی فواصلی که این آلارم حالیت می کند زنده ای، می توانی در حین درد کشیدن لبخند معناداری بزنی با این که چهره ات تو هم است، و این خیلی لذت بخش است. ای که زنده ای و دیگران با همه حماقت ها و پستیشان نتوانسته اند از پا درت بیاورند. گریه گردن و پا زمین کوبیدن هم بماند برای کودکی های گذشته و در حال، پنهانکی.
7) هرچی این درده بیشتر می شود حس و حال مبارزه هم بیشتر می شود.

